مدگرائی
چند پست قبل یه نکته ظریفی رو گفتم در مورد اینکه: هر چند وقتی یه موضوعی مُد میشه! موضوعی که این چند وقته دارم زیاد میبینم(بخصوص بعد از عید): ازدواج کردنه!! باور کنید همه دور و اطرافیانم،در حال ازدواج هستند! نمیتونم درکشون کنم! توئی که تو پراخت قبض موبایلت مشکل داری!!! کرایه مغازت عقب افتاده! همیشه در حال ناله کردن هستی!! یکم احمقانه نیست که داری تن به ازدواج میدی؟! یه زمانی یسری آدم یه چیزائی گفتن در این مورد که خدا میسازه برات! به همون خدا قسم،اونا شرایط الان رو ندیده و نشنیده بودن! یه نکته ظریف که همگی بهش اذعان دارن اینه که : انقد(اونقد) نیستیم که خرج 2نفر رو بدیم؟!! (با یه قیافه حق به جانبی این موضوع رو میگن که روم نمیشه چیزی بهشون بگم!!) من همشون رو دوست دارم،امیدوارم به اون چیزی که میخوان برسن! نکته مهم : من درهیچ کدوم از رویاها و برنامه ریزی هام برای 10 سال آینده،کسی رو به عنوان شریک زندگیم نمیبینم!!! (ولی رونیز زیاد میبینم!) پنج شنبه عروسی 2تا از همکارهای شرکت دعوت بودم! کلی خوش گذشت! آقای(ح) هم تشریف داشتن! وکلاً یه گوشه در حال کلاس گذاشتن بون! (یه نکته دیگه: عروس و داماد پنج شنبه ای، به هیچ عنوان مشکل مالی ندارن! ولی 4-3 سالی از من کوچیکتر هستند!) در مهمونی پنج شنبه هم،همون تیپ قبلی رو پیاده کردم! مثل دفعه قبل،جواب نداد ولی باز خوب بود! 5شنبه و جمعه که پیش رو داریم هم 2 جای مختلف با آدمهای مختلف! عروسی دعوتم!! هیچ کس به اندازه آقا رضائی(خشکشوئی محلمون!) از این همه مهمونی خوشحال نشده! پنج شنبه،از دانشگاه که برگشتم، آرایشگاه رفتم تا به وضعیت نا بسامان اطراف موهام و این همه ریشی که تو این هفته در اومده،سر و سامون بدم! جمشید کله پز! (قبلاً کله پزی داشته،تعقیرکاربری داده آرایشگاه باز کرده!) یه پیشنهاد بیشرمانه بهم داد! گفت که برای باز شدن صورتم! وبه چشم اومدن چشم و مژه هام!! زیر ابروهامو بر دارم و کلاً یه حالی به ابروهام بدم!!! وقتی قیافه متعجب من رو دید،گفت که %80 مشتریاش این کار رو میکنن و ایشون(جمشید) جزﺀ7 نفر برتر در مرتب کردن ابروهستند در خاورمیانه!!! وقتی به خنده گفتم که سرخاب سفیداب هم بمال یهو به صورتم! نگاه تحقیرآمیز افراد حاضر در آرایشگاه رو برروی خودم حس میکردم! جمشید : علی آقا! قرن 21 ! دیگه انقدر عقب مونده فکر نکن! (ترجیح میدم در این مورد عقب مونده باشم!)
در هفته ای که گذشت در یک حرکت دشمن شاد کن و کاملاً بی ناموسی از بانک ملّی، دسته چک گرفتم! از قبل عید،این موضوع یکم ذهنم رو درگیر کرده بود،وشدیداً احساس نیاز میکردم به چک! با هر کسی هم در این مورد صحبت میکرد، آنقدر + راجع به این موضوع حرف میزدن که کلاً قید این دسته چک رو زده بودم! چند مورد هم کسانی رو بهم معرفی کردن که با دریافت مبلغ ناچیزی، دسته چک هر کدوم از بانک ها رو که بخواهیم، برامون تهیه میکنن!!! تا اینکه 2شنبه برای کاری نزدیک شعبه ای بودم که چند سالی میشه حساب دارم! با توجه به اعتماد بنفسی که گفته بودم،داخل بانک شدم و یکراست سر میز رئیس بانک رفتم! رئیس بانک عوض شده بود(2سال پیش!) و من بی خبر بودم!!! یه خانومی در حدود 40 سال سن! خیلی مودب! در عین حال خیلی خشن! چند دقیقه ای رو با هم صحبت کردیم، ومن از اینکه در مجله زندگی ایده آل کار میکنم و از لزوم داشتن چک برای ایشون فلسفه ها بافتم! (خیلی کم پیش میاد من انقدر مودب بتونم صحبت کنم! یعنی اگه کسی من رو نمیشناخت،فکر میکرد خیلی آدم مهمی هستم!) از معدود روزهائی بود که من با لباس رسمی بیرون منزل بودم! ایشون بعد از اینکه با دقت به تمام حرفهای من گوش کرد! و از کامپیوتر مقابلشون،وضعیت حساب من رو بررسی کرد! موضوع جالبی رو بیان کردن: چرا تا الان اقدام نکردی؟!! و اینکه، هیچ مشکلی نیست برای گرفتن دسته چک! من که خودم رو آماده هر گونه برخورد(حتی فیزیکی!) کرده بودم! از شنیدن صحبت ایشون جا خوردم! همه اون حرف قشنگها رو یادم رفت! مدارک مورد نیاز رو خواستن که از خوب روزگار همه مدارک مورد نیاز ایشون رو من همراهم داشتم! 3شنبه نزدیکای ظهر : خانوم رئیس(رئیس بانک) بهم زنگ که دسته چکتون آمادست! با سرعت هر چه بیشتر خودم رو به بانک رسوندم و دسته چکم رو تحویل گرفتم! نکته مهم در روز 3شنبه این بود که کلیه پرسنل بانک، خیلی مهربون با من برخورد میکردن! یا داشتن دسته چک باعث این موضوع بود یا اینکه اونا هنوز فکر میکردن که من خیلی فرد مهمی هستم! از موقعی که دسته چک گرفتم، احساس میکنم بقیه یه جور دیگه بهم نگاه میکنن! و کلاً امر بهم مشتبه شده که من فرد مهمی هستم! الان نمیتونم حرفهای اونایی رو که دسته چک ندارن رو متوجه بشم! یه حسی بهم میگه که اینجور افراد،در حل بحران اقتصادی نمیتونن کمکی داشته باشند! در پاکسازی لیست دوستام به این نکته که کدوم ها چک دارن ویا ندارن، باید خیلی دقت کنم!!!
ن1: چقدر بده آدم رو اینجوری جو بگیره!
ن2: اولین برگ چک رو در وجه آقا غفور(سوپر مارکتی سر کوچمون) کشیدم، به مبلغ : سی هزار و پانصد ریال(معادل سه هزار و پونصد تومن) بابت خرید بستی! (حواله کردش رو هم خط زدم!)
ن3: به صورت اتفاقی از کسبه محترم محلمون یاد کردم! به هیچ عنوان سفارشی از طرف اونها نشده بود که در این پست ازشون یاد کنم!
ن4: تمامیه تقاضاهای مربوط به چک! (ضامن ... ) رد میشه! حتی شما دوست عزیز!
ن5: من خودم آدم تیز و بزیم! خسته شدم هر کی فهمید چک گرفتم، تذکر داد که خیلی مراقب باش! (شیطون هم گولم نمیزنه!)
ن6: یه غلطی کردم به خانوم رئیس گفتم که از این به بعد، هر شماره از مجله که دراومد براش ببرم!
ن7: اگر من کارم به اوین کشید، تورو خدا تنهام نذارید! امید زندونی به ملاقاتیاشه !!
ن8: قسمت بازرگانی مجله زندگی ایده آل، زیر نظر پیک برتر کار میکنه!
ن9: گرفتن دسته چک در کمتر از 24 ساعت اونم از بانک ملّی، کار مهمیه !!
ن10: تمام دوران کمبود اعتماد بنفسم داره جبران میشه!
ن11: تمامیه پیشنهاد های کلاهبرداری مورد بررسی قرار میگیره!
ضرب المثل مربوط : توانا بوود هر که دانا بوود (مظور شاعرفک کنم دسته چک بوده!)
شعر مربوط : دنیای زندونی تــیـــفـالــه ! زنـدونی از تــیـفــال بیزاره !
نتیجه گیری اخلاقی : چقدر خوبه دیگران و خودت فکر کنی که مهم هستی! (نقطه)

قبلنها که کوچک بودم خیلی تاًکید داشتم که در ب درم! هنوز هم اعتقاد دارم که در ب درم!! زندگیم مثل یه یه دایره گندست! از هر طرف نگاهش کنی یه شکله! ایراد از من نیست دیدتون رو باید عوض کنید!