مدگرائی

چند پست قبل یه نکته ظریفی رو گفتم در مورد اینکه: هر چند وقتی یه موضوعی مُد میشه! موضوعی که این چند وقته دارم زیاد میبینم(بخصوص بعد از عید): ازدواج کردنه!! باور کنید همه دور و اطرافیانم،در حال ازدواج هستند! نمیتونم درکشون کنم! توئی که تو پراخت قبض موبایلت مشکل داری!!! کرایه مغازت عقب افتاده! همیشه در حال ناله کردن هستی!! یکم احمقانه نیست که داری تن به ازدواج میدی؟! یه زمانی یسری آدم یه چیزائی گفتن در این مورد که خدا میسازه برات! به همون خدا قسم،اونا شرایط الان رو ندیده و نشنیده بودن! یه نکته ظریف که همگی بهش اذعان دارن اینه که : انقد(اونقد) نیستیم که خرج 2نفر رو بدیم؟!! (با یه قیافه حق به جانبی این موضوع رو میگن که روم نمیشه چیزی بهشون بگم!!) من همشون رو دوست دارم،امیدوارم به اون چیزی که میخوان برسن!  نکته مهم : من درهیچ کدوم از رویاها و برنامه ریزی هام برای 10 سال آینده،کسی رو به عنوان شریک زندگیم نمیبینم!!! (ولی رونیز زیاد میبینم!)  پنج شنبه عروسی 2تا از همکارهای شرکت دعوت بودم! کلی خوش گذشت! آقای(ح) هم تشریف داشتن! وکلاً یه گوشه در حال کلاس گذاشتن بون! (یه نکته دیگه: عروس و داماد پنج شنبه ای، به هیچ عنوان مشکل مالی ندارن! ولی 4-3 سالی از من کوچیکتر هستند!) در مهمونی پنج شنبه هم،همون تیپ قبلی رو پیاده کردم! مثل دفعه قبل،جواب نداد ولی باز خوب بود! 5شنبه و جمعه که پیش رو داریم هم 2 جای مختلف با آدمهای مختلف! عروسی دعوتم!! هیچ کس به اندازه آقا رضائی(خشکشوئی محلمون!) از این همه مهمونی خوشحال نشده! پنج شنبه،از دانشگاه که برگشتم، آرایشگاه رفتم تا به وضعیت نا بسامان اطراف موهام و این همه ریشی که تو این هفته در اومده،سر و سامون بدم! جمشید کله پز! (قبلاً کله پزی داشته،تعقیرکاربری داده آرایشگاه باز کرده!) یه پیشنهاد بیشرمانه بهم داد! گفت که برای باز شدن صورتم! وبه چشم اومدن چشم و مژه هام!! زیر ابروهامو بر دارم و کلاً یه حالی به ابروهام بدم!!! وقتی قیافه متعجب من رو دید،گفت که %80 مشتریاش این کار رو میکنن و ایشون(جمشید) جزﺀ7 نفر برتر در مرتب کردن ابروهستند در خاورمیانه!!! وقتی به خنده گفتم که سرخاب سفیداب هم بمال یهو به صورتم! نگاه تحقیرآمیز افراد حاضر در آرایشگاه رو برروی خودم حس میکردم! جمشید : علی آقا! قرن 21 ! دیگه انقدر عقب مونده فکر نکن! (ترجیح میدم در این مورد عقب مونده باشم!)

     

در هفته ای که گذشت در یک حرکت دشمن شاد کن و کاملاً بی ناموسی از بانک ملّی، دسته چک گرفتم! از قبل عید،این موضوع یکم ذهنم رو درگیر کرده بود،وشدیداً احساس نیاز میکردم به چک! با هر کسی هم در این مورد صحبت میکرد، آنقدر + راجع به این موضوع حرف میزدن که کلاً قید این دسته چک رو زده بودم! چند مورد هم کسانی رو بهم معرفی کردن که با دریافت مبلغ ناچیزی، دسته چک هر کدوم از بانک ها رو که بخواهیم، برامون تهیه میکنن!!!  تا اینکه 2شنبه برای کاری نزدیک شعبه ای بودم که چند سالی میشه حساب دارم! با توجه به اعتماد بنفسی که گفته بودم،داخل بانک شدم و یکراست سر میز رئیس بانک رفتم! رئیس بانک عوض شده بود(2سال پیش!) و من بی خبر بودم!!! یه خانومی در حدود 40 سال سن! خیلی مودب! در عین حال خیلی خشن! چند دقیقه ای رو با هم صحبت کردیم، ومن از اینکه در مجله زندگی ایده آل کار میکنم و از لزوم داشتن چک برای ایشون فلسفه ها بافتم! (خیلی کم پیش میاد من انقدر مودب بتونم صحبت کنم! یعنی اگه کسی من رو نمیشناخت،فکر میکرد خیلی آدم مهمی هستم!) از معدود روزهائی بود که من با لباس رسمی بیرون منزل بودم! ایشون بعد از اینکه با دقت به تمام حرفهای من گوش کرد! و از کامپیوتر مقابلشون،وضعیت حساب من رو بررسی کرد! موضوع جالبی رو بیان کردن: چرا تا الان اقدام نکردی؟!! و اینکه، هیچ مشکلی نیست برای گرفتن دسته چک! من که خودم رو آماده هر گونه برخورد(حتی فیزیکی!) کرده بودم! از شنیدن صحبت ایشون جا خوردم! همه اون حرف قشنگها رو یادم رفت! مدارک مورد نیاز رو خواستن که از خوب روزگار همه مدارک مورد نیاز ایشون رو من همراهم داشتم!   3شنبه نزدیکای ظهر : خانوم رئیس(رئیس بانک) بهم زنگ که دسته چکتون آمادست! با سرعت هر چه بیشتر خودم رو به بانک رسوندم و دسته چکم رو تحویل گرفتم! نکته مهم در روز 3شنبه این بود که کلیه پرسنل بانک، خیلی مهربون با من برخورد میکردن! یا داشتن دسته چک باعث این موضوع بود یا اینکه اونا هنوز فکر میکردن که من خیلی فرد مهمی هستم!  از موقعی که دسته چک گرفتم، احساس میکنم بقیه یه جور دیگه بهم نگاه میکنن! و کلاً امر بهم مشتبه شده که من فرد مهمی هستم! الان نمیتونم حرفهای اونایی رو که دسته چک ندارن رو متوجه بشم! یه حسی بهم میگه که اینجور افراد،در حل بحران اقتصادی نمیتونن کمکی داشته باشند! در پاکسازی لیست دوستام به این نکته که کدوم ها چک دارن ویا ندارن، باید خیلی دقت کنم!!!

 

ن1: چقدر بده آدم رو اینجوری جو بگیره!

ن2: اولین برگ چک رو در وجه آقا غفور(سوپر مارکتی سر کوچمون) کشیدم، به مبلغ : سی هزار و پانصد ریال(معادل سه هزار و پونصد تومن) بابت خرید بستی! (حواله کردش رو هم خط زدم!)

ن3: به صورت اتفاقی از کسبه محترم محلمون یاد کردم! به هیچ عنوان سفارشی از طرف اونها نشده بود که در این پست ازشون یاد کنم!

ن4: تمامیه تقاضاهای مربوط به چک! (ضامن ... ) رد میشه! حتی شما دوست عزیز!

ن5: من خودم آدم تیز و بزیم! خسته شدم هر کی فهمید چک گرفتم، تذکر داد که خیلی مراقب باش! (شیطون هم گولم نمیزنه!)

ن6: یه غلطی کردم به خانوم رئیس گفتم که از این به بعد، هر شماره از مجله که دراومد براش ببرم!

ن7: اگر من کارم به اوین کشید، تورو خدا تنهام نذارید! امید زندونی به ملاقاتیاشه !!

ن8: قسمت بازرگانی مجله زندگی ایده آل، زیر نظر پیک برتر کار میکنه!

ن9: گرفتن دسته چک در کمتر از 24 ساعت اونم از بانک ملّی، کار مهمیه !!

ن10: تمام دوران کمبود اعتماد بنفسم داره جبران میشه!

ن11: تمامیه پیشنهاد های کلاهبرداری مورد بررسی قرار میگیره!

 

ضرب المثل مربوط : توانا بوود هر که دانا بوود (مظور شاعرفک کنم دسته چک بوده!)

شعر مربوط :    دنیای زندونی تــیـــفـالــه !         زنـدونی از تــیـفــال بیزاره !

نتیجه گیری اخلاقی : چقدر خوبه دیگران و خودت فکر کنی که مهم هستی!  (نقطه)

اعتماد به نفس

تا همین چند وقت پیش آواره این بودم که راهی،روشی،قرصی،شیافی،شربت،آمپولی چیزی پیدا کنم،برای بالا بردن آعتماد به نفسم ! نقش روح رو پیدا کرده بودم! هیشکی متوجه حضور من در هیچ جا نبود! کلاً یکم از اهمیتم کم شده بود! خودم گذاشته بودم رو حساب اینکه موهام رو Refresh کردم! (توضیح مهم : چندی پیش گفتم موهام رو با تیغ زدم! خوشم اومده خب ! از اون موقع با ماشین ریش تراشی، خیلی کوتاه میکنم!) البته الان خیلی ها رو میبینم که این کارو میکنن! (جک در سریال LOST یا مایکل اسکافیلد در PRISON BREAK !! البته دقیق نمیدونم من این کارو کردم اونا هم پریدن همین کارو کردن یا بر عکس!!) در هر صورت من این موضوع رو علت اصلی پائین اومدن محبوبیتم میدونستم! اعتماد به نفسم به شدت تحقیر شده بود! برای همین دنبال راه چاره ای میگشتم تا اینکه چند شب پیش(پنج شنبه) از طرف یکی از دوستام به نام آقای (م) به عروسی دختر عمه خانومش!!! دعوت شدم! اول فکر کردم که شوخیه! ولی وقتی اصرار های آقای (م) رو دیدم و اینکه برای پنج شنبه برنامه ای نداشتم، بدو بدو رفتم!! از اونجائی که به جز (م) و خانومش من کس دیگه ای رو نمیشناختم! با صورتی اصلاح نشده(ته ریش!) و گره کروات شل و ول !! و یه کت شلوار ذغالی و یه پیراهن طوسی تیره! (اصطلاح عامیانه : مثل یه تیکه لجن!) به مهمونی رفتم!! نکته مهم این بود که نه تنها کسی بدش نیومد چقدر مورد توجه تعداد خاصی از مهمونها بودم!!!! از این مهمتر اینکه : اونجا همگی من رو میشناختن! و من بار اولی بود تو زندگیم اونا رو میدیدم!!! کلی از مهمونها چقدر خوشحال شدن که من رو میدیدن! و وقتی آقای(م) من رو به تنی چند از مهمونها معرفی میکرد،همگی این موضوع رو یادآوری میکردن که ذکر و خیر من رو زیاد شنیدن!! حالا ذکر و خیر چیه من رو هنوز برای خودم پوشیدست! خلاصه، برای اواین بار بود تو زندگیم که: 1- من یه جا میرفتم و این همه آدم از دیدن من خوشحال شدن!  2 - با 80% مهمونها رقصیدم!(من یه عادتی دارم زمانی که به یه مهمونی میرم، تمام تلاشم رو میکنم که بهم خوش بگذره! هیچ احتیاجی به التماس، تهدید، جرثقیل و ... برای اینکه من رو از جام بلند کنن!! نیست! من کلاً اون وسطم...)  3-چندین مورد دعوت شدم که برای دیدن ماشینها به پارکینگ برم!!!و یسری هم دست من رو گرفتن بزور بردن تو آشپزخونه!!!!(چند نفری یه چیزائی رو مخصوص من کنار گذاشته بودن!)  4- موقع شام خیلی ها نگران این بودن که مبادا به من بد بگذره!  5- در آخر مهمونی،من تو حیاط با یه نفر مشغول صحبت بودم که هر کدوم از مهمونها که تشریف میبردن، با من خداحافظی گرم! می کردن و ابراز خوشحالی از دیدن من!!! 6- از من قول گرفتن که بیشتر ببینمشون!!!(به خدا من نمیشناختم اونا رو!)     از پنج شنبه(جمعه صبح تقریباً) که من برگشتم خونه، اعتماد بنفسم انقدر بالا بوده!که الان هیچ کدوم از تلفن هامو جواب نمیدم! الان نگران اینم که مبادا برای سلامتی ضرر داشته باشه این همه اعتماد بنفس!!!

 

هوا رو دقت دارید که چه شکلیه !! امروز(2شنبه) مدارس نوبت صبح یسری جاها تعطیل بود! رسماً زمستون برگشته! اینجا یه سوالی پیش میاد : من ذهنم عادت کرده زمستون رو به عشق تعطیلات عید،بگذرونه! الان که هوا مجدد زمستونی شده،تعطیلات عید هم داریم مجدد ؟؟!

من از فردا، میخوام برم دانشگاه مثل یه جوون فعال و پویا و سرزنده ایرونی !! با مذاکره، مقداری از مشکلات بین من و دانشگاه حل شد! یه معضلی وجود داره فقط : چند ساعت پیش با حمید تماس داشتم، اشاره کرد به این موضوع که قزوین به شدت سرده و امروز کلی برف اومده!! امروز دوستان کودکستانیمون هم به ساختن آدم برفی در دانشگاه مشغول بودن! یه شایعه ای هم وجود داره(که من تو چند تا از سایتهای خبری هم دیدم!) اینکه : چند تا از بچه های دانشگاه زیر برف گم شدن! و گروه های امداد دارن تلاش میکنن برای پیدا کردنشون!  من به شخصه نه این موضوع رو تکذیب میکنم و نه تائید !!!

 

ن1: خیلی هوای خوبیه! خوش به حال اونایی که تو شمال اروپا همیشه این هوا رو دارن!

ن2: مردم چه اعتماد به نفسی دارن! شما که کمرت کلی جوش و مو داره! مجبوری از این لباس بی ناموسیا بپوشی؟ یا با اون همه شکم و کپل خیلی اعتماد به نفست بالاست که از اون لباس بی تربیتی ها میپوشی!

ن3: من بارها این موضوع رو گفتم که میخوام ادامه تحصیل بدم وبه هیچ عنوان قصد ازدواج ندارم! مگر اینکه موردی(کیس) خوبی پیدا بشه !   

ن3: 4شنبه قراره که یه کار بزرگ کنم! شما فعلاً دعا کنید تا من اصل ماجرا رو براتون تعریف کنم.

ن4: اگر من رو دیگه این دور و بر مشاهده نکردید! یادتون باشه که اتوبان قزوین هم فردا برفیه!!

ن5: موهام رو تا اطلاع ثانوی همن اندازه نگه میدارم!

ن۶: این موضوع،ادامه داره.

ن٧: همسر یکی از دوستان،نی نی تو راه داره!‌به دوستم میگم چه با عجله!(چیزی از عروسیشون نگذشته) میگه : فکر کنم دیوید کاپرفیلده که تونست از .... رد بشه!!

ضرب المثل مربوط: نون پنیر آوردیم ! پسرتون رو بردیم !!

شعر مربوط : پـــارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت ... برگشتنی یه دختری....

نتیجه گیری اخلاقی : اعتماد به نفس تا یه حدیش لازمه برای بدن! (نقطه)

18-

علی و نازنین حدود 1ماهی میشه که با هم آشنا شدن! برای اولین بار قراره که امشب(شب جمعه)،خونه علی،با هم تنها باشن! حدود 8 ساعت قبل قرارشون محل کارعلی : (موبایل علی زنگ میخوره و روی صفحه موبایل نوشته شده: Nazanin)

.: سلام هانی (honey)

 : سلام علی! کجائی؟

.: دفترم عزیزم تو کجائی؟!

 : من خونم! میگم علی مطمئنی امشب مامانت اینا نمیان! من یه جورائی نگرانم!!

.: باز شروع کردی نازنین؟!! چند بار باید بگم که تا شنبه بر نمیگردن!خیالت راحت! من خودم حواسم هست!                             

 : آخه دلم شور میزنه!

.: نه گلم! خیالت راحت باشه!! به مامان چی گفتی امشب رو؟

 : گفتم که با مهسا میرم تولد یکی از دوستاش! تا دیر وقت اونجائیم! بعد بابای مهسا میاد دنبالمون شب میمونم خونه مهسا اینا !!

.: خوبه! شک که نکرد؟!

 : نه !! مامان به من اطمینان داره !!!

.: OK ، ساعت 8 پارک وی باش میبینمت !

 : باشه! میبینمت! بوس بوس !!

 

 

علی کاراش رو تو شرکت جمع و جور میکنه و زود از دفتر میزنه بیرون! با سرعت خودش رو میرسونه خونه تا شواهد وآثار جرم !! بساط دیشب رو جمع و جور کنه، تا نازنین متوجه نشه یه وقت !!!! دوش میگیره! موهاشو درست میکنه! خوشبو ترین ادکلنشو (از نظر سلیقه نازنین!) رو برمیداره و خودش رو میشوره باهاش !! موبایلش رو زیر و رو میکنه که مبادا پیامکی یا تماس موفق یا ناموفق مشکوکی باقی مونده باشه! یه سر به شماره های داخل گوشی میزنه و اسم چند نفری رو عوض میکنه!!!  از یخچال یه هایپ(Hype) برمیداره و با 2 تا قرص ویتامین (E۴٠٠)میخوره!!!  با توجه به شب جمعه و یکمی بارش برف ممکنه که ترافیک باشه! ساعت 7 از در خونه میاد بیرون!  دور و اطراف رو با دقت نگاه میکنه! میره به سمت پارک وی! زود تر از نازنین میرسه!  ادکلنشو که همراهشه، به خروجی های بخاری ماشین هم میزنه!!  هنوز چند دقیقه ای مونده به 8 ! همین که گوش رو بر میداره که زنگ بزنه،در ماشین باز میشه و نازنین سوار میشه!  از زور سرما لپاش قرمز شده! در اولین حرکت درجه فن بخاری رو زیاد میکنه،همین موضوع باعث میشه که بوی مطبوع ادکلن علی فضای داخل ماشین رو پر کنه! نازنین لبخندی میزنه و از علی قول میگیره که همیشه همین ادکلن رو مصرف کنه!

نزدیک خونه، در مقابل یه سوپر مارکت نگه میداره تا یه مقدار خرید برای شام و مشروب کنه! ژامبون مرغ، زیتون، ماست موسیر، چیپس، نوشابه، هایپ!! .... به خونه که میرسن، نازنین از زور سرمائی که تو وجودش مونده، میره سمت شومینه تا خودش رو گرم کنه!  به اطراف شومینه که نگاه میکنه متوجه میشه که علی از قبل تدارک همه چی رو دیده! یه گبه سرمه ای رنگ و نیم دایره! که در مقابل شومینه پهن شده! حدود 20 تا شمع کوچیک که با فاصله از گبه به دور اون چیده شده! یه بسته دستمال کاغذی! زیر کاناپه نزدیک شومینه جاسازی شده!!! علی تو آشپزخونه داره خریدهائی که کردن رو جمع وجور میکنه، نازنین میره سمت اطاق علی و با دقت همه چی اطاق رو نگاه میکنه!  پالتو و شالش رو در میاره، گوشی موبایلش رو تو جیب شلوارش میزاره و میره به سنت آشپزخونه تا به علی کمک کرده باشه!  علی وقتی متوجه نازنین میشه که جلوی اون ایستاده، هنگ میکنه ذهنش!  سر تا پای نازنین رو چندیدن بار نگاه میکنه! چکمه های بلند مشکی، شلوار جین تنگ و فاق کوتاه مشکی و یه تاپ بافتنی دونه درشت آستین کوتاه مشکی!!! که با توجه به پوست سفید نازنین،خیلی به چشم میاد! نازنین تو همین 1ماهه متوجه ضعف علی به رنگ مشکی شده! چشمهای درشت وکشیده و موهای لخت و خیلی بلند(تا پائین کمر) و کاملاً مشکی!!! علی سعی میکنه خودش رو جمع و جور کنه! با یه لحن مشکوک میگه امشب چه خوردنی شدی! نازنین هم خوشنود از این تعریف یه دوری تو آشپزخونه میزنه و به علی میگه که من چکار کنم؟ علی که نمیتونه چشم ازش بر داره میگه تو بیا منو ..... !!

به پیشنهاد علی شام رو سبک میخورن تا موقع مشروب خوردن اذیت نشن! خوردن شام و یکم صحبت کردن و سرک کشیدن نازنین به همه جای خونه(بخصوص اطاق مامان بابای علی!) چند ساعتی رو به خودش میگیره! نزدیکای نیمه شب علی از یخچال، خوردنیهای لازم رو در میاره! از کابینت بالای یخچال یه شیشه ویسکی در میاره،بساط خوردن مشروب رو،روی گبه جلوی شومینه میذاره! تمام شمع های دور گبه رو روشن میکنه و کلیه چراغهای خونه رو خاموش! سمت چپ اطاق یه پنجره تمام قد و به عرض کل دیوار! وجود داره. علی پرده اون رو کنار میزنه تا بارش برف در زیر نور چراغ داخل کوچه دیده بشه! افتادن نور تیر چراغ برق به داخل سالن منظره زیبائی رو درست کرده! هر دو میشینن روی گبه و علی هر2پیک رو پر میکنه! علی سعی میکنه زیاد خودش رو به نازنین نزدیک نکنه! البته تمام این حرکات از قبل برنامه ریزی شده بود! نازنین هنوز داره جذابیتهای جدیدی رو پیرامونش  کشف میکنه! منظره رومانتیکی شده، تنها نور نزدیک بهشون نور شعله های شومینه هست ! ودر پشت سرشون بارش برف دیده میشه! نازنین به بهانه اینکه سردشه خودش رو تو آغوش علی جا میکنه! پیک اول رو به سلامتی خودشون میزنن! طعم شکلات ویسکی گلوی نازنین رو قلقلک میده! پشتبند اون یه تکه شکلات تلخ هم میخوره که این طعم رو تکمیل کنه! علی پیک دوم رو پر میکنه، ولی عجله ای برای خوردنش نداره! کاملاً سکوت حکمفرماست بین این2! تنها صدای محیط،صدای سوختن چوب ها تو شومینست! علی با دست راست، با موهای نازنین بازی میکنه و دست چپش رو به دور سینش قفل کرده! پیک دوم رو هم به سلامتی خودشون میخورن!  علی یه تکه شکلات جدا میکنه و نزدیک دهن نازنین میبره! نازنین شکلات رو در دهانش جا میده و بوسه کوچیکی به نوک انگشتان علی میزنه!!! علی از پاکت سیگار 2 نخ سیگار در میاره و روشن میکنه! یه نخ رو گوشه لبهای نازنین میذاره و یه نخ رو هم خودش میکشه! بوی سیگار،بوی چوب سوخته، طعم دلنشین و شکلاتی ویسکی، نور کم، بوی ادکلن علی و بوی ادکلن نازنین و عطر موهاش که دست علی گرفته به خودش! همگی دست به دست هم داده تا هر دو حالشون خراب شه! علی محکمتر دست به دور نازنین رو، فشار میده! بوسه ای میکنه از گونه نازنین که سراسر وجود نازنین گر میگیره با این بوسه! علی دست میکشه برروی دست نازنین متوجه دون دون ای ریزی میشه که تمام سطح پوست نازنین رو پر کرده! نازنین مثل یه بچه گربه تمام بدنش رو درون آغوش علی جا میکنه! صورتش رو به سوی صورت علی بر میگردونه! چند ثانیه ای به هم دیگه خیره میشن! نازنین به صورت علی دقت میکنه که سرخی نور شعله های آتیش، چقدر جذاب ترش کرده... علی میخواد حرفی بزنه که نازنین انگشتش رو روی لبهای علی میزاره تا مانع حرف زدن اون بشه! نازنین صورتش رو نزدیکتر میاره و لباش رو روی لبهای علی میزاره! حرارت خاصی تو تمام بدن جفتشون میپیچه... علی تا میاد یکم جای دستهاشو عوض کنه !!!! به یک باره ......

صدای شکسته شدن شیشه پنجره سالن! این 2 رو از عرش به فرش میاره! علی با ترس به عقب بر میگرده تا ببینه موضوع چیه!! که میبینه حدود 15 نفر از نیروهای ویژه پلیس!! که لباس یه سره مشکی دارن و صورتشون رو به جز چشمهاشون و دهنشون !! رو با یه پوشش سیاه رنگ پوشوندن! (شبیه اینا رو تا این زمان فقط در فیلم ها دیده بود!) به سرعت همگی وارد شدن و قبل از اینکه ذهن علی، بتونه تجزیه کنه این حجم زیاد اطلاعات رو، احساس کرد همانند یه کودک در دستان اونها گیر کرده! علی رو بعد از این که تمام بدنش رو گشتن به روی سینه خوابوندن و دستهاش رو با یه تسمه کوچیک سفید رنگ پلاستیکی از پشت بستن! نازنین که تقریباً در حالت کما بود به پشت خوابونده بودن و یکی از همین نیرو ویژه ها پاش رو روی گلو اون گذاشته بود! علی،سرمای لوله اسلحه رو پشت لاله گوشش احساس میکرد! خیلی حس بدی بود! تمرکز کرد و به زور گفت : شما گشت ارشادید ؟!! یا طرح جمع آوری اراذل و اوباشه؟!! با کی کار دارید ؟؟ ما نامزدیم به خدا! خانواده هامون در جریانن!!!      فشار لوله اسلحه به پشتش وادارش کرد که سکوت کنه! به نازنین نگاه کرد که آروم بی صدا اشک میریخت!! میخواست مردونگیشو ثابت کنه ولی زورش به هیچ عنوان به اینا نمیرسید!  ذهنش یاری نمیکرد که چی کار باید بکنه! صدای یکی از اونا رو شنید : جناب سرگرد! کل خونه رو گشتیم! به جز این 2 نفر کس دیگه ای در خونه نیست!    صدای یه نفر دیگه(احتمالاً سرگرده بود!) : امکان نداره! تو گزارش اومده بود الان باید بین 10 تا 12 نفر باید باشن!!! پسره رو برگردون ببینم! مواظب باش اینا خیلی خطرناکن!!! اون ماموری که پشت علی نشته بود! علی رو برگردوند و روی 2 تا زانو نشوند! علی چشمش درست نمیدید! همه جا تاریک بود! فقط نور چراغ قوه های سر اسلحه های اینا! تنها روشنائی بود! چند تا از این چراق قوه ها روی صورت علی بود!  همون صدا(سرگرد احتمالاً) : بقیه کجان ؟ کی رفتن ؟   علی(با بغض) : بقیه شمالن ! 3روز پیش رفتن قرار بود امروز بیان که جاده ها بسته شد! قراره شنبه بیان! ما 2تا هم با هم نامزدیم!    سرگرد: خودت رو لوس نکن! میگم کجان؟؟ کی فرار کردن؟؟   علی : به جون مادرم چون اونا رفتن ما الان اینجائیم! بزارید بابام شنبه بیاد! خودم میندازمش تو گونی میارم خدمتتون !!   یه صدای پچ پچ خیلی آروم میومد! انگار یکی داره در گوشی حرف میزنه !!  صدای سرگرد پای بیسیم : حشمت حشمت ابولفضل !    ابولفضل : به گوشم!      سرگرد : ابول جان ما الان تو موقعیت هستیم ولی موقعیت پاکه !!     ابولفضل : امکان نداره! همین الان دارن با هم فیلم میبینن! دستگاههای شنود ما داره اینو میگه !! ببین یه وقت آدرس رو اشتباه نرفته باشید!!!!   سرگرد :  خ 113 پلاک 87 !!!  ابولفضل : آره همینه! فقط پلاک ها رو شهرداری عوض کرده! حواست به قدیم و جدیدش باشه!!!   سرگرد رو به علی: پلاک خونتون چنده؟  علی : تا دیروز 60 بود الان 87 !!   سرگرد : پس 87 قدیم کجاست؟   علی: میشه انتهای کوچه !!   صدای اون پچ پچ ها زیاد میشه! از فشار اسلحه به پشت علی کمتر شده!       سرگرد رو به همه نیروهاش(با فریاد) : سریع تکون بخورید! بدوبدو !! همه چی رو جمع کنید اشتباهی اومدیم!  بدو بدو !! تکون بده اون ک.ن گنده رو ... بدو     صدای یه نفر(بجز سرگرد!) : جناب سرگرد اینا رو چکار کنیم؟!    سرگرد(با مکث) : ولشون کنید! کارای مهمتری داریم! بدو بدو !!! در یه چشم به هم زدن ! همشون از خونه خارج شدن!  نازنین زل زده بود به علی هیچ کدومشون نمیتونستن حرفی بزنن!  چند ثانیه بعد،صدای تیر اندازی از انتهای کوچه میومد!!! نازنین تونست خودش رو جمع و جور کنه،گفت: من رو میرسونی خونمون یا آژانس بگیرم؟!!!

 

 

 

ن1: این علی هیچ ربطی به من نداره!(من علی آقام!)

ن2: کاملاً شوخی بود! کسی یا ارگانی جدی نگیرتش!

ن3: نازنین خیلی کاره بدی کرد که رفت!

ن4: تا یه جاهایی فک کردید که دارید داستان بی ناموسی میخونید!!

ن5: خیلی بی جنبه اید اگه دلتون خواست!

ن۶: بالا زدم (١٨-) یعنی چی؟ یعنی کودکان زیر ١٨ نخونن!!

 

ضرب المثل مربوط : اون زمانی که جیک جیک مستونت بود! فکر زمستونت بود!

شعر مربوط : آرررررررره !  دنیا دیگه کاری با من نداره! دلم پر از درده،خدا دوباره!!

نتیجه گیری اخلاقی : از اونجائی که تا قبل سیگار کشیدن همه چی داشت خوب پیش میرفت! اما بعدش همه چی دگرگون شد! نتیجه میگیریم که : سیگار برای سلامت ضرر داره!   (نقطه)

بازی 2

در آخرین روزهای اقامت در اونیکی منزلم از طرف زهره دعوت شدم به یه بازی نوشتاری به اسم 1400 یا 12 سال دیگه !

فروردین 1400:

38 سالمه ! یه دختر کوچولو 4 ساله دارم که تمام زندگیمه! اسمشو نمیدونم ( آخه مامانش که هنوز نمیدونم کیه! در نام گذاری باید باشه حتماً) البته اگه به انتخاب من بود گندم یا ثمین رو دوست دارم! یقیناً خارج از ایران زندگی میکنم! احتمال خیلی زیاد آلمان نزدیک سمیرا هستم! بدون شک هنوز هم تو کار تبلیغاتم! (گفتم سرنوشت من با تبلیغات گره خورده!) یه ماشین شاسی بلند دارم ! رونیز خیلی قدیمی شده ! یه چیز دیگه!! دانشگاهم بالاخره تموم شده! اون هکره هم هنوز داره تلاش میکنه منو هک کنه !!!  فاطی رو هم داشتم تا چند وقت پیش! اینجا که اومدم، یه کلکسیون دار ازم گرفت! تو یه حراجی تو لندن خیلی گرون فروختش! با پولش، من و مامان بچه ها و دخترم ! 10روز هاوائی بودیم! تو اخبار شنیدم که برج سفید (پاسداران) در یه حرکت تروریستی با برخورد هواپیما تخریب شد!! یکی از آرزوهای دوران کودکیم (که تو برج سفید دفتر بگیرم) به باد رفت!

ن1: چقدر خوب میشه اگه بشه !

ن2:دقت دارید در بهار راندمان کاری،فکری،حسی! و عاطفی پائین میاد!! ولی یسری چیز دیگه میره بالا!

ن3: صبحهای زود نیم ساعت میدوئم! خیلی صبحها هوا خوبه...

ن4: تا اطلاع ثانوی دورو برم رو خلوت میکنم! مغزودلم یکم میخوان بخوابن..   

ن5: من آدم بیتربیتی نیستم! اونائی که با من رفت وآمد دارن شاهد این امر هستند! پست قبلی رو مجبور بودم بنویسم!

ن6: با همساده های این خونه هنوز دوست نشدم!

سوال : چرا ؟
شعر مربوط: بــاز بیا   نقره بکوب   طلا بریز   پولک بپاش  ....

نتیجه گیری اخلاقی : همه چی تحت کنترله!         (نقطه)

نامه ای به هکر !

به همین سادگی به همین خوشمزگی من هک شدم ! حالا چرا ؟ اینه که مهمه !!! نامه ای به جناب هکر :

سلام! خوبی؟ دیدم یه بلاگ ساختی و با هیجان خاصی نوشتی که بلاگ درب در هک شد!  چرا بلاگ من : میتونه دلایل مختلفی داشته باشه : 1- حسادت : آخه عزیز دل من به چی من حسادت میکنی ؟ به معروفیتی که ندارم! یا به محبوبیتی که تو نداری !!! به اینکه از 20 تا نظر برای پستهام 18 تاشو از دوستای خانومم زحمت میکشن و نظر میدن !! عزیز من! محبوبیت باید توذات آدم باشه با این حرکات هم هیچگاه به معروفیت نمیرسی!!!         2- بلاگ من طنز بود اکثر نوشته هاش : این که دلیل نمیشه!          3- تو یه آدم بی کاری!        4- تو میدونی من هم میدونم که تو هکر نیستی! بدست آوردن رمز عبور در بلاگفا بسیار کار ساده ای!! فقط اون حس فضولیه باید تحریک بشه تا آدمیزاد(البته نه شما!) دست به این کار بزنه!!          5-رمز عبور من بسیار ساده بود! برای اینکه تو ذهن من نمیمونه رمز های پیچیده !و فکر نمیکردم روزی فرد حرومزاده ای مثل تو بخواد اونو بدست بیاره! (شماره تلفنم بود!!)    تو از سهل انگاری من استفاده کردی نه اینکه فکر کنی چیزی از این موارد حالیت میشه !!! الان شما هکر، من ازت یه خواهش میکنم: این بلاگم (همینی که داری میخونی) رو بی زحمت هک کن! مگر نه اینکه تو هکری و باید به سادگ بتونی این کارو بکنی !! پس این تو و این بلاگ من!   یه دلیل دیگه که ممکنه تو دست به این کار زدی میتونه این باشه که اسم علی آقا! خاطرات تلخ و دردناکی از زمانه کودکیت برات زنده میکنه! (اونی که ترتیبت رو داد مثل من محبوبیت داشت؟ یا مثل من هیکل درشتی داشت؟؟؟)  یا به احتمال قویتر عکس من رو تو آلبوم خاطرات مادر محترمتون دیده باشد! یا ذکر و خیر من رو از ایشون زیاد شنیده باشی! هنوز کاملاً برام مشخص نیشت که چرا بلاگ من!! در هر صورت حرکت جالبی بود و باعث شدی که خاطرات شیرین (قدیمی) برام زنده بشه ... یه نکته مهم رو بهت یادآوری کنم : در نظرات خصوصی من، تعدادی شماره تلفن و آدرس از دوستان من هستش! اگر پات رو از گلیمت درازتر کنی، خدائی نکرده کوچکترین مزاحمتی برای اونها بوجود بیاری، با ردهایی که از خودت گذاشتی!!! بدون که پیدات میکنم و اون خاطرات رو برات تجدید میکنم! اگر از نرم افزار برای بدست آوردن رمز عبور این بلاگ میخوای استفاده کنی یه توصیه بهت میکنم که این سری دقت کن! و مراقب کامپیوترت باش!!!

 

                                                         دوستارت علی آقا (در ب در)

 

ن1: عجب!

ن2: ببخشید اگه بی ادب شدم! اولین چیزی که از پدرم آموختم این بود که با هر کس مثل خودش رفتار کن!

ن3: از این به بعد در اینجا مطلب مینویسم!

ن4: ضریب امنیتی اینجا خیلی بهتره از اونجا !!

ن5: علی آقا همیشه علی آقا میمونه!

ضرب المثل : یه بار جستی ملخک! 2بار جستی ملخک .....

شعر مربوط : قسم به اون زیارتی که رفتم !!! ......... ..... ........... .. ....

نتیجه گیری اخلاقی : چقدر من بی تربیت میشم وقتی بلاگم هک میشه ! (نقطه) 

نوستالژیک پنداری!

 

تاریخ دقیقش رو یادم نیست ! (اوایل دهه 70 فکر کنم باشه)

از راست به چپ :  علی (پسر خاله) -  ببعی -  آقا چوپون مهربان – من (علی آقا) – ماندانا(دختر خاله)

 

سرنوشتمون : (زمان حال)

علی(پسر خاله)  مهندس عمران،در حال اقدام برای مهاجرت به استرالیا 

ببعی : نامعلوم !

آقا چوپونه مهربان : وزیر اقتصاد !

من(علی آقا) : نا معلوم !!

ماندانا(دختر خاله) : دانشجو سال پنجم پزشکی(دانشگاه تهران) .

ن1: یاد باد آن روزگاران را یاد باد !

ن2: چندیست همه جا در حال انگول حس نوستالوژیک همه هستند! ما هم از قافله عقب نمیمونیم !

ن3: از موقعی که من از خارج اومدم خودمو دارم میگیرم !

ن4: ندا بابت همه چی ممنون! (بدون لطف ندا من خارج ندیده میموندم!)

ن۵: سمت راست،گوشه بالا ! یه آقایی هست داره یه کاری میکنه ! (هنوز مشخص نشده داره چه کار میکنه! از سرنوشتش هم خبری در دست نیست!)

ن۶: به کوری چشم دشمنان و بدخواهان! برای پروانه،از اسباب فساد و بی ناموسی! (DVD writer ) خریدم!

ن۷: من در عکس در حال خندیدن هستم!

شعر مربوط : حسنی ! ما یه بره داشت !!   بره شو خیلی دوست میداشت!!

نتیجه گیری اخلاقی : چقدر خوبه که آدم هر چند وقتی بره خارج!  (نقطه)

بازی

از طرف زهره (موفرفری) به این بازی دعوت شدم که 10 تا قانون زندگیم رو بنویسم! اول که فکر میکنی، به نظر ساده میاد ولی میخوای مکتوب کنی یکم سخت میشه! این چیزائی که نوشتم، نمیدونم قانون بهش میگن یا هر چی!! ولی چیزائی که من تو زندگیم به این اصول پایبندم!

۱.فقط یه بار زنده ای! پس تا میتونی خوش بگذرون و سعی کن از خودت خاطرات خوب و خنده دار به جا بزاری.

۲.هر غلطی میکنی! سعی کن دل کسی رو نشکونی!

۳.بزرگترین گناه ، اینه که حق کسی رو بخوری!! (مالی -  جنسی -  معنوی .... )

۴.بهشت و جهنم تو همین دنیاست! نتیجه خوبی و بدی رو تو همین دنیا میبینی !

۵.همه رو دوست داشته باش تا همه دوستت داشته باشن! (خودت رو بیشتر از بقیه دوست داشته باش)

۶.دنبال عشقت ندو ! فرصت بده تا عشق خودش پیدات کنه ! (هرکسی لیاقت عشق تورو نداره!)

۷.دروغ ، حسادت ، خباثت ، خیانت ، تنفر ، تهمت ، تحقیر کردن  روحت رو کثیف میکنه !

۸.خدا به تو بدن و روح سالم داده، خودت از بین نبرش! (خدا رو هیچ وقت فراموش نکن!)

۹.خاطرات بد رو دور بریز و خاطرات خوب رو همیشه مرور کن! (تو زمان حال زندگی کن!)

۱۰.چیزی رو که دور اینداختی رو دیگه استفاده نکن! ( آدم یا دستمال کاغذی کثیف ....)

۱۱.به طبیعت احترام بزار! تو مسئول نگهداریشی .

 

ن1: قرار بود 10 تا باشه ، نشد !! خیلی بیشتر میشد نوشت ولی اینا مهماشه !!

ن2: برای کسی بمیر که برات تب کنه(خیلی قدیمی و کلیشه ای ولی خیلی مهمه!)

ن3: چقدر سخت بخوای چند دقیقه ای جدی باشی!

ضرب المثل مربوط : طرف رو تو ده راه نمیدادن! سراغ کدخدا رو میگرفت !!!!!

شعر مربوط : اونی که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد!

نتیجه گیری اخلاقی :  یکم فکر کردن خیلی خوبه (نقطه) 

سال نو مبارک

هنوز هوا روشن نشده بود لباس فرمش رو مرتب کرد نیزه وسپرش را تمیز کرد دستی به ریشش کشید ومثل هر روز به محل انجام خدمتش رفت جلوی در اصلی کاخ که رسید دید که باز هم تنهاست  نگهبان دوم که آنسوی در می ایستاد مثل روزهای دیگه نیست اجازه نداشت سوال کند او فقط باید در جای  خودش می ایستاد و به روبرو خیره می شد!

 هیجان خاصی داشت طبیعی بود هرسال نوروز همیشه همین جوری بود

خیلی سال بود که از جشن و پایکوبی خبری نبود  اجازه نداشت سوال کند فقط باید به روبرو نگاه  می کرد خاطره روزی که جلوی بقیه سربازها و نگهبانها به عنوان وظیفه شناس ترین نگهبان شناخته شده بود  در ذهنش مرور می کرد ومثل همیشه به خودش می بالید  نزدیک ظهر بود که خانواده ای از جلوی او رد می شد اجازه نداشت حتی بانگاه تعقیبشون کند دختری از اون خانواده جدا شد و به سمتش اومد لبخندی زد وگفت: عیدت مبارک ! پدر دختر خنده ای کرد وگفت: تو به سنگها هم عید رو تبریگ  میگی ؟!

نفهمید منظورش از سنگ چیه ولی خوشحال بود که بعد از حدوداء 2500 سال کسی هم به او عید رو تبریک گفت خیلی دوست داشت جواب بده ولی نمی دونست وظیفه شناس ترین نگهبان تخت جمشید اجازه داره عید رو تبریک بگه یا نه؟!!

ن۱: سال نو مبارک

ن۲: سال عجیبی داره شروع میشه!

ن۳: با این داستان کوتاه،ادبیات دانشگاه رو پاس کردم!

دعا : پروردگارا،امسال به هممون سلامت و سعادت عنایت فرما !

شعر مربوط : گل در اومد از حموم ! سنبل در اومد از حموم !!!

نتیجه گیری اخلاقی : گاو موجود دوست داشتنی هستش! (نقطه)