چند روزی درگیر نمایشگاه بین المللی مبلمان بودیم.البته کار ما هیچ ربطی به مبلمان نداره! ولی از اونجائی که یه وظیفه شرعی گردن ماست! در هر زمینه ای که بشه کار تبلیغاتی انجام داد،ما میبایست حضوری پررنگ داشته باشیم! شرکت ما هم غرفه ای داشت برای معرفی محصولاتمون و همچنین جذب آگهی! با توجه به نظر رئیسمون و شناختی که نسبت به روابط عمومی من پیدا کردن،تمام 5 روز برگزاری نمایشگاه،از ساعت 9 صبح تا 6 عصر به صورت یه لنگه پا ! حضور موثر داشتم، درون غرفه شرکت! برای اولین باربود که تو نمایشگاه من اونور پیشخون و پاسخگوی مردم مشتاق و بسیار کنجکاو تو هر زمینه ای بودم! (همیشه من هم مثل بقیه اونور اون پیشخون بودم!!!) تجربه خوبی بود،چه چیزائی که آدم نمیبینه!! مقداری از محصولات شرکت رو روی اون میزه که بین ما و خیل عظیم مردم ! قرار داده بودیم تا هر مراجعه کننده ای برای آشنائی بیشتر با فعالیت ما و احیاناً تمایل برای سفارش به تیم ما، یکی از اون محصولات رو به صورت رایگان!!!! در اختیار بگیره و مطالعه کنه. تعداد زیادی از مردم با تعجب از دور به غرفه ما نگاه میکردن و وقتی متوجه میشدن که افرادی که اون محصولات رو در اختیار میگیرن وجهی رو پرداخت نمیکردن! بدوبدو میومدن سمت ما و بدون سوال هر چی که روی میز بود رو بر میداشتن(بدون اینکه بدونن محتویات این مجلات چیه و اصلاً به کار اونها میاد یا نه!)!! قیافه حق به جانبی هم میگرفتن که جراًت نمیکردیم چیزی بگیم بهشون! در 2-1 مورد که یادآورمیشدیم : خواهشن چند تا از این مجلات رو بزارید شاید کس دیگه ای هم مراجعه کرد و نیاز داشت به اینا! جواب میدادن که : مگه نگفتید مجــانــیه ؟!! یه مورد که خیلی سوژه بود،جواب داد : من برای خواهرم هم برمیدارم! به من گفته رفتی نمایشگاه،هرچی میتونی از این چیزا بیار با خودت!!!! نکته بعدی که خیلی خواهان داشت،این کیسه های دستی ( به آلمانی میشه :Tüte ) که آرم شرکت برای تبلیغ خودمون! و اینکه اگه کسی مراجعه کرد( مشتری) در اختیارش قرار بدیم! باور کنید چندین مورد پیش اومد که خواهش میکردن برای اینکه از این کیسه های نایلونی بهشون بدیم!!! با عرض شرمندگی اینو میگم : اکثر غریب به یقین افرادی که چنین حرکت بی ناموسی انجام میدادن! از خانومهای خیلی محترم بودن!! ( توضیح خیلی مهم : بدون استثنا،چهره و هیکل! ورفتارکلیه این خانومها، یه آشنا دور رو برای من تداعی میکردن! به نام خانوم پروین {سمیرا فقط ایشون رو میشناسن} ) !!
در روزآخر، ساعات پایانی نمایشگاه،خانومی مراجعه کرد و درخواست کیسه (ساک دستی) کرد! رفتم براش بیارم دیدم اومد داخل غرفه! حالا من و ایشون تنها ! مردم چی میگن خدا میدونه !! وقتی نگاه متعجب منو دید،گفت : اومدم ببینم اگه از این کیسه ها زیاد داری،چند تا ازت بگیرم! هر چی کیسه داشتیم بهش دادم!! میترسیدم موقعیت منو تو کارم به خطر بندازه! موقع خروج ، متوجه زیر پیشخون ( حالت یه انبار کوچیک از محصولات و وسائل شخصیمون)! شد،گفت : میتونم از اینا بردارم؟ من: هر چی دوست داری بردار! ایشون هم مثل جارو برقی هر چی که ما اونجا داشتیم رو برداشت!! از روی پیشخون کار ویزیت من رو(که فقط برای مشتریهابود!!) رو برداشت ( هر چی که بود! حدود 20 تایی میشد!) من: کارت ویزیت من رو میخوای چیکار؟!!! اوشون : ( با یه نگاه دلبری و یه لحنی خاص! تو مایه های : بیا منو گاز گازم کن!) یه روزی به درد میخوره! بی اختیار یاد یوسف و زلیخا افتادم! واینکه میتونه این یه آزمون الهی باشه! ( در حال حاضرتلفن های غریبه رو جواب نمیدم) یه غیر از اینکه حوصله این جور افراد رو ندارم! با هیچ کدوم از معیارهای من سازگاری نداشت!!
ن1: محصولات (فرهنگی) و کیسه های دستی به هیچ عنوان خوردنی نیست! (حدداقل اینکه ما آدم ها نمیتونیم بخوریم!)
ن2: زمانی که من تنها بودم، 2 تا از همکارام برای امور خیر رفته یودن! و اونیکی هم گلاب به روتون، دستشوئی بود!
ن3: به غیر از این مواردی که گفتم،بودن افرادی که (هم خانوم و هم آقا) که پیش ما اومدن و هم درخواست همکاری داشتن و هم اینکه نظرات خیلی خوبی داشتن.
ن4: از 29 ام نمایشگاه دکوراسین داخلی هست (نمایشگاه بین المللی) که من باید حضور داشته باشم.
ن5: به علت پرداخت نکردن شهریه،دانشگاه لطف کرد واحدهایی که انتخاب کرده بودم رو حذف کرد!(این ترم فکر کنم نتونم برم دانشگاه).
ن6: من هیچ مشکلی با هیچ خانومی ندارم! از این صحبت من برداشت شخصی نکنید.
ن۷: دقت کردید همه تو نمایشگاه (هر نمایشگاهی) کروات میزنن! همگی هم خیلی با کلاس صحبت میکنن.
ن۸: بعضی ها هم نمایشگاه رو با پارک ملت اشتباه میگیرن! بخصوص جمعه ها ..
شعر مربوط : هـــــــای آدمایی که بر ساحل نشسته شاد و خندانید یکنفر درآب می سپارد جان!
نتیجه گیری : خدایا شکرت! (نقطه)