سفر !

امسال عید،علی آقا چه میکنه !!! چه بی ناموسیا ! علی آقا و 2 تن از دوستان (بر وزن یوگی و دوستان!) تصمیم گرفتن که تعطیلات رو همانند مرفهین بی درد سپری کنن! 2شنبه در طی یه تماس کوچک در حالت کنفرانس! (عظمت مخابرات رو که دارید!) به این نتیجه رسیدیم که برای تعطیلات عید، بریم دوبی!! کنسرت ابی و سیاوش قمیشی! از اونجائی که محبوبیت من به اونور آبها هم رسیده! خبر رسید که محل سکونتمون در دوبی! منزل یکی از آشنایان شد که دانشجو دوبی هستش! نیازی به هتل دیگه نیست!! در ضمن این دوست خوب! زحمت کشیدن،بلیط کنسرت ابی و گلاب به روتون، کامران و هومن رو برامون تهیه کردن! همه چی نوید بخش یه مسافرت شاد و مفرح و کم خرج بود تا اینکه خبر رسید بلیط دوبی نایاب شده و همه امیدمون برای یک تعطیات رویایی به باد رفت! از تمام ظرفیت دوست وآشناهامون استفاده کریدم که شاید فرجی بشه! ولی نشد! تا اینکه در طی یه تماس تلفنی با ندا ،متوجه شدیم که،دوستانی داره که شاید بتونن ما رو در رسیدن به هدفمون یاری کنن!   چهارشنبه صبح زود، دفتر هواپیمائی امارات در فرودگاه مهرآباد! (چه نفوذی داره ندا!!) با دیدن ندا یه آقا مهربونه که بعداً فهمیدیم رئیس اونجاست،در حدود 90 درجه خم شد برای عرض ادب به من و ندا !! ایشون فرمودند که هیچ مشکلی نیست برای بلیط، فقط می بایست به دفتر مرکزی هواپیمایی امارات (خیابان ولی عصر) بریم!    یکم بعد من وندا هون جا که گفتم : اونجا هم با دیدن ندا کلی همشون ذوق کردن!(انگار که مامانشون رو دیدن)، تا اونجا من نگران تفاوت قیمت بلیط امارات با بقیه هواپیمایی ها بودم! زیرا: تو این مدت کمی که من مشغول کار شدم،یه اندازه محدودی درآمد داشتم!! ولی در نهایت با نفوذ ندا و استفاده از سهمیشون(محل کارش) بلیط قسمت V.I.P (یه جایی که هرکسی نمیشینه!) رو با قیمت خیلی مناسب در اختیارمون قرار دادن! اگر اتفاق بدی نیفته، ما دوّم میریم و ششم برمیگردیم!

در یه حرکت کاملاً چشمه بازار کور کن، یک فروند کیف خریدم! برای سر کار رفتن از این کیف دستی ها گرفتم! البته نه چرم و از اون سامسونت ها که تو فکرتونه! نه!! برزنتیه! خیلی دوست داشتنیه! اسمش رو هم کیومرث گذاشتم! کیومرث،جای لب تاپ هم داره! ولی از اونجایی که من لب تاپ ندارم! فاطی رو فعلاً در جای لب تاپ قرار میدم!(با این حرکت،هم از جای لب تاپ کیومرث استفاده میشه و هم از امکانات فاطی!) فاطی هم خوشحاله از این حرکت!   یه چیز بی ناموسیه دیگه هم خریدم! ولی از اونجائی که من درون کانون گرم خانواده بزرگ شدم! و به یسری چیزا اعتقاد دارم! اسمش رو نمیبرم! فقط میتونم بگم که رنگش پلنگیه (لجنی هم میگن یا استتار یا همونائی که رنگ لباس کماندوها هم هست!) ومارکش کالوین (ck) ! ( چیزی که باعث شد سر این ذوق کنم! اینه که خیلی وقته که دنبالش بودم!!)

چهارشنبه سوری : قرار بود ما برای چهارشنبه سوری به کویر رفته و کلی ذوق کنیم! ولی سر از یک خونه باغ! در کرج آوردیم!! (به دلیل اختلاف نظرهای بسیار،داستان کویر پیچیده شد!) جای همتون خالی تا نزدیکای صبح بزن و بکوب و بساط عیش و نوش به راه بود! البته من که کلاً آدم سالمیم و به لب به هیچ گونه مایعات غیر عرف نمیزنم! (شاهد هم دارم!) ندا! همراه من بود در کل مهمونی! به غیر از ما 2نفر،حدود 70 نفر آدم خوشحال دیگه هم بود که از دیدن ما کلی خوشنود شدن!

بعداْنوشتم: فرهنگ پیجشو بسته! امیدوارم زودتر گرفتاریاش حل بشه.آخه ما فرهنگ و نوشته هاشو خیلی دوست داریم.

ن1: چقدر خوبه که دوستی مثل ندا داشته باشی!

ن2: هدفمون از سفر رو، کشف ناشناخته های دوبی اعلام کردیم!

ن3: عمو شهاب و آقای (ح) همراه من هستند، یا من همراه اونام !!

ن4: با کوله پشتی نمیشه رفت سر کار!

ن5: من تا الان تو V.I.P ننشستم! تا وقت هست اگه نکته ای به ذهنتون میرسه بهم بگید که آبروریزی نشه!

ن6: کیومرث،رنگش مشکیه!

ن7: بعد از دیدن سریال(LOST) میترسم سوار هواپیما بشم!

ن8: اگر من در این سفر کاملاً تحقیقاتی، دچار سانحه شدم، به پسرم بگید بابات یه قهرمان بود!

ن9: برای اولین بار خوشحالم که سربازی رفتم و بعد رفتم دانشگاه! (دوست داشتیم آقا میلاد هم با ما باشه ولی مشکل پاسپورت داره)

ن10: بعد از سفر، من خاطراتم رو در قالب یه کتاب چاپ میکنم!

شعر مربوط 1 : بیا   بریـم  دوبــی   دوبــی !!!     دوبی! دوبــــــی !!

شعر مربوط 2: من و این همه خوشبختی محاله ! محاله ! محالــــه !!

ضرب المثل : در سفر می باید! مرد را شناخت!! (یه چیزی تو همین مایه ها!)

نتیجه گیری اخلاقی : 1فروند دوست خوب !!! بــــه از 1000 تا دوست بد!! ( نقطه) 

نان سنگک

ما نان سنگک خیلی دوست داریم! نزدیک منزلمان یک باب نانوایی سنگک است. ما اکثراً جمعه ها به نانوایی رفته و نان سنگک میخریم. امروز (جمعه) هم مثل روال گذشته به نانوایی رفتیم.قیمت نان سنگک 2روخشخاشی(از اونایی که ما دوست داریم!)شده است:700تومان!      ما دیگر نان سنگک دوست نداریم! اصلاً مهم نیست که نزدیک منزلمان نانوایی سنگک است! از این به بعد ما، ماهی یک بار نان سنگک میخریم! 

حالا از شوخی گذشته چه فکری میکنید آخه؟ 700 تومان برای یه نون خیلی زیاده!! شاید خیلی ها نتونن دیگه نان سنگک 2رو خشخاشی(از اونایی که ما دوست داریم!) تهیه کنن! یه تیکه کاغذ هم زدن پشت شیشه،که ما آرد آزاد میخریم!   تفسیر: همینه که هست !! نمیخوای هرررری !!!!

از مقوله نان شب مردم بگذریم،میرسیم به حالات عجیب و غریب و خیلی پیچیده علی آقا ! که در حدود %86 بهبود پیدا کرده!  یه دوره داره این جور مرضها که من الان آخراشم!!  دیشب اتفاق جالبی افتاد : 3 جای مختلف توسط 3 نفر آدم مختلف دعوت شدم که شاید اوضاع روحیم!! بهتر بشه!(توضیح مهم : چقدر خوبه حال روحی آدم میریزه بهم، همه دوستت خواهند داشت!) یکی از جاهایی که دعوت شدم : پشت صحنه فیلم برداری یه ویدئو کلیپ (از اونایی که ماهواره نشون میده!) (ماهواره = یه جسمی فلزی که دور زمین میچرخه که ما ایرانی ها،امید صداش میکنیم!) تجربه جالبی بود! 3 تا آقا بودن : اشکان و علی و دانیال ! که 2 تای آخر رپ خون هستند! لباس های عجیب غریبی هم تن هر 3تاشون بود! خیلی هم سیگار میکشیدن! یه خانومه هم هر چند دقیقه ای، گریم میکرد اونا رو! من کلمات بی ناموسی مثل : ریمل، خط چشم، فوم، تافت، آئینه کجاست؟،رنگ لب این طبیعی نیست!!   و یه چیز های دیگه که تا اون زمان نشنیده بودم! رو شنیدم! (توضیح مهم : خوبه آدم اینجور جاها میره، کلی مطلب جدید یاد میگیره!) 3نفر قرار بود بخونن، البته قبلاً خونده بودن،اون زمان قرار بود فقط تصویر بگیرن! در حدود 30 نفر آدم(به غیر از من) اونجا بالا و پائین میرفتن! همگی (به جز من) احساس میکردن که خیلی حضورشون مهمه!! کلاً جو جالبی بود! چند نفری نقش کمک فنر رو بازی میکردن! 2تا از خواننده ها،درون یه ماشین قرار داشتند(شوورلت مشکی رنگ) و چند نفری با تکون های منظم نقش کمک فنر و در بعضی موارد، دست انداز های خیابون رو بازی میکردن! از ساعت 8 شب تا 30/4 صبح! برای 3دقیقه کلیپ!!! واقعاً پشت کار خوبی دارن! نکته جالب، حضور تعدادی دختر بچه با میانگین سنی 19 سال! تا آخرین دقایق و گرفتن فیلم و عکس یادگاری با همه(به جز من!) اینها خانواده هاشون نگران نمیشن! اون موقع صبح(30/4) در یه پارکینگ خلوت در شهرک امید! با کنجکاوی من مشخص شد به جز 2-1 نفر بقیه غریبه بودن و فقط برای تماشا و گرفتن فیلم و عکس تشریف آورده بودن!

پشت صحنه سکانس آخر این قسمت یوزارسف(ورژن امروزی) :        تو بوی یوسف من رو میدی! کی هستی؟ با یوسف من چه نسبتی داری ؟       - من آسنتا(همون آسانا) همسر یوزارسیف هستم          چچچچچچچی؟ تو زنشی؟ من چشاشو در میارم! آدم شده برای من زن میگیره! وقتی تمام مهریمو، ازش گرفتم آدم میشه ! بچه ک..ی برای من میره زن میگیره! اونم چی!! تورو با این قیافت ! حیف من به خدا .....         (اینجا صدای فرج الله سلحشور میاد که داره هوار میکشه) چی میگی تو؟ چرا چرت و پرت میگی؟! هی من میگم از بازیگرایی استفاده بشه که قصه فیلم، داغ دلشون رو تازه نکنه !!   آقا کات!

ن1: کارگردان کلیپه،سیگارشو با چوب سیگار میکشید!  تیکه کلامش: 3 – 2-  بفرمائید!!! ( مثل یکی از کارگردانهای بزرگ)

ن2: یقیناً من تو زمینه هنر(اینچنین هنری) هیچگاه نمیتونم موفق بشم!

ن3: مجموع وزن 3 تا خواننده دیشبی از من کمتر بود!

ن۴: نقش من در کل مدت فیلم برداری خیلی مهم بود!

سوال :به نظر شما،مریم حیدرزاده در فراق چه کسی گریه کرده که امروز ادای نابینا ها رو در میاره؟!

شعر مربوط1: (با صدا و حس مریم)   اگه تورو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش !

شعر مربوط2: اومدم در خونتون نبودی!     راستشو بگو کجا رفته بودی ؟!!

دعا : پروردگارا! به همه اونایی که دیشب من بهشون خندیدم! یکم عقل عنایت بفرما!

نتیجه گیری اخلاقی : هر چیزی یه مدت مثل یه تب میاد و میره!     (نقطه) 

معتاد

آخر سال که میرسه چرا ما ها هم به آخر میرسیم ؟ علی آقا داره تحلیل میره! داره تموم میشه! نمیدونم چی شده نا ندارم سرپا بایستم!! گفته بودم که از علم پزشکی در این حد میدونم که اعضا ظاهری بدن رو اسم ببرم ! ولی با همین علم ناچیزم برای خودم یه سری آمپولهای مولتی ویتامین و قرصهای امگا3 (نمیدونم برای چه کاریه ولی اسمش با کلاسه) برای خودم تجویز کردم! با مشورت دکتر(ح) {همون آقای (ح) معروف!} آمپولها رو خارجی تهیه کردم چون دردش کمتره! بازار سیاه دارو که میگن من تا الان ندیده بودم! رفتم داروخانه قانون (میدوون ونک)  من: سلام!  خانوم مهربونه: چی میخوای ؟!!   من:آمپول ب- کمپلکس(خارجیشو بلد نیستم بنویسم!) میخوام! البته خارجیشو!    خانومه: نداریم!!    من:چرا آخه؟! من خارجیشو میخوام!    خانومه : آخه گرونتره!!    من: ایراد نداره! 2تا به من بدید!!

برای شما هم پیش میاد؟ روزایی که نا نداری حرف بزنید! فکرتون مثل میدوون آریا شهر! شلوغه!!! اصلاً هم نمیخواین جمع بندی کنید این افگار پریشون رو! بعد، دقیقاً تو چنین روزایی مورد توجه همه اطرافیانتون قرار میگیرید!!! این 2-1 روزه که اینجوریم، همه! (باور کنید همه!!) احساس میکنن علی آقای خونشون کم شده! امروز یکی از خانومای همکار منو تو راه پله ها در حالی که دارم به زور خودم رو میکشم بالا،دیده! (فامیلیه این خانوم رو من نمیدونم هنوز!)   سلام آقای خواصی!!!  وقتی نگاه متعجب من رو دید، با سر یه خانوم دیگه رو بهم نشون میده! ایشون سمیرا خواهرم هستند!!  من: سلام سمیرا !!  وقتی گفتم که خواهر من هم سمیراست! کلی خوشحال شدن!! ( توضیح مهم: البته سمیرا من کجا،سمیرا اینا کجا !! فک کنم سمیرا اینا تا کمربند سمیرا من باشه! انتظار دارم همه سمیرا ها مثل سمیرا من،خوشگل باشن و قد بلند!!) وقتی داشت با هیجان خاصی میگفت که قراره سال آینده بیاد دانشگاه ما! خیلی حرکت زشتی کردم! گفتم ببخشید من باید برم بالا کلی کار دارم! البته رفتم بالا 1 ساعتی خوابیدم!!! کلی آدم دیگه هم بودن که امروز مباحث بی ربطی رو میخواستن با من مطرح کنن،که وقتی حال و روز من رو دیدن خودشون پشیمون شدن!   یکی هم توصیه کرد، جمعه بریم یه کنسرت زیر زمینی راک ، 2ساعت هد بزنیم (از اینا که هی سرشون رو اینجور اینجور میکنن) حالم خوب میشه !!!!! آخه چه فکری میکنید در مورد من !!! ( ایجاشو یواش میگم : 2 مورد هم دعوت شدم برای اینکه از این حال و هوا در بیام، بریم چیزمصرف کنیم!!!) یا اینا نمیفهمن یا من! از اونجایی که من خیلی میفهمم پس اینا نمیفهمن!

توضیح مفصل در مورد تعقیرات اینجا : برای تنوع بد نیست یه مدت رنگ و روی اینجا رو عوض کنم! ولی از قبلیه بیشتر خوشم میاد! یه مدت اینجوری باشه بعد دوباره اونجوریش میکنم! کلاً من با استفاده از عکس،آیکون های فانتزی، موزیک وتمامیه موارد بی ناموسی مخالفم! با تعغیرات رنگ و روی پیج هم مخالم! در مورد موزیک هم بگم که این رو خیلی دوست دارم! یه حس خوبی بهم میده(فقط خواهشن وقتی دارید گوش میکنید به اون کلیپ احمقانه،که شیره دنبال گور خره میدوئه! و کوجی ساخته فکر نکنید! به بینی ابی هم دقت نکنید!) اگر هم دوست ندارید دگمه(تگمه) استپ(STOP)  رو بزنید! یه همین سادگی قطع میشه!!

برای اولین بار با گوشی اپل (Apple iPhone) کار کردم! چقدر خوفناکه این گوشی! کلی مطلب بی ناموسی داره که از سطح شعور بچه شهرآرا بالاتره! من جنبه ندارم چنین گوشی بگیرم یه روز(با احترام به روح آقا جلال و فاطی جون) اگر هم خدایی نکرده چنین حرکت بی ناموسی کردم،از اونروز میتونید من رو گرشاسب صدا کنید !!!!

ن1: خدا کنه معتاد نشده باشم!

ن2: چیزی به عید نمونده!

ن3: خیلی چیزا تو دلمه که میخوام پاکشون کنم ولی نمیشه! (خیلی داره آزارم میده)

ن4: فاطی جون عین یه مرد 5روز شارژ نگه میداره! (این برای من یه پیروزیه!)

دعا: پروردگارا! به همین ساعت عزیز قسمت میدم که همه مریضا (جسمی و روحی) و علی آقا رو شفا بده!

شعر مربوط : توی ده شلمرود ! حسنک تک و تنها بود !

ضرب المثل مربوط : یه روزی هم تو کوچه ما عروسی میشه!

نتیجه گیری اخلاقی : این نیز بگذرد !   (نقطه) 

فاطی خانوم

چند روز که تعطیل میشه،کلی برنامه ریزی میکنی که چه کنی،چرا هیچ کدومش نمیشه؟! الان آخرین ثانیه های این تعطیلات به موقع،داره سپری میشه ! میخواستم به موارد بهداشتی یکم جدی تر فکر کنم! اما نشد! میز کامپوتر رو لجن گرفته! تو اطاقم نمیشه براحتی راه رفت! ولی چرا نمیشه اینجارو یکم سر و سامون داد! کلی چوب سیب دو رو بره کیبورد ریخته! خندم میگیره اینا رو میبینم!! (عادت دارم سیب که میخورم،به جز چوبش که نمیشه خورد بقیه اعضاشو من،میل میکنم) لونه سوسن رو باید تمیز کنم! بد بخت هی میاد بالای نردبونش منو نگاه میکنه،یعنی حیا کن علی آقا! اما نمیشه!یقیناً مشکل از من نیست،از کجاست نمیدونم!

در یک عمل پسندیده، یک فروند گوشی موبایل خریدم! اسمش رو هم  فاطی خانوم گذاشتم!

چهار شنبه(بین التعطیلین) از فرصت استفاده کردم یه مقدار از حرکتهای عقب افتاده بیرون از منزل رو انجام دادم! شهرداری محبت کردن پلاک منزل مارو عوض کردن،از بین این همه عدد برای پلاک، 13رو برای منزل ما انتخاب کردن! من آدم خرافاتی نیستم و برام اهمیتی نداره که چه شماره ای باشه پلاک منزلمون! یه مشکل بزرگی که پیش اومده در قبوضی هست که درب منازل میاد،قبض موبایل(تلفن همراه) این دوره که اومد،با یاری همسایه ها در حیاط آخرین منزل کوچه پیدا شد! یکی از کارهای واجب این بود که به امور مشترکین موبایل(یه جایی که همه میرن تا مشکلات موبایلشون رو حل کنن)برم و پلاک منزل رو عوض کنم. ساعت 11 صبح چهارشنبه، امور مشترکین خیابان ستارخان، نبش شادمان! من خوشحال و خندان از اینکه تو این تعطیلات، کدوم عاقلی میره برای چنین حرکتی؟ و مطمئناً هیشکی نیست اونجا!رسیدم به اونجا!    100 نفر جلوی من بودن!!! (اینو اون قبض که دم در صادر میشه نوشته بود! زمان انتظار ۱۰۹ دقیقه!!) از اونجائی که اگر اون روز این کارو نمیکردم میفتاد برای سالهای بعد! تصمیم کبری گرفتم که تحمل کنم تا این حرکت مفید انجام بشه! من اونروز فهمیدم،کسانی که پرینت(کاغذی که توسط یه دستگاهی چاپ میشه) ریز مکالماتشون رو میخوان هم باید بیان اونجا! (تا الان نیازی نداشتم به این موضوع). از اونجائی که رفتارهای همه برای من مهمه،با دقت همه مردمی که اونجا بودن رو زیر نظر داشتم!! یه خانوم و آقایی نسبتاً جوون(حیف خانومه که خیلی از آقاهه سرتر بود) یه گوشه ای ایستاده بودن،یه جوری مشکوک بودن! یا میخواستن بمب بزارن همه رو شهید کنن یا اینکه یه درگیری با هم داشتند!(حس بدی داشتم وقتی بهشون نگاه میکردم!) یه جوری خانومه خیلی عصبانی تر از آقاهه بود! نوبتشون که شد پشت باجه رفتن،یه شماره ای رو دادن برای اینکه ریز مکالماتشو چاپ کننه اون خانوم نسبتاً مهربونه. پرینت رو که گرفتن،یه گوشه دیگه ای ایستادن و خانومه با دقت زیادی شروع کرد به زیر و رو کردن او صفحه ها! من با تیز و بزیــــــــه خاصی خودم رو نزدیک کردم بهشون تا مطمئن بشم که موضوع چیه!  در کل 4 صفحه بود ریز مکالمات خط آقاهه! خانومه تک تک شماره ها رو چک کرد! فضا مستعد این بود که سر و صدای خاصی بلندشه!! ولی خانومه با صورتی نادم و خیلی مهربان به آقاهه نگاه کرد و در کمال ناباوری ازش معذرت خواست!! آقاهه که تا الان مثل موش میموند! خوشحال و شنگول از اینکه از این آزمون بزرگ سربلند بیرون اومده! یهوئی نمیدونم چرا سینش باد کرد و رنگ و روش باز شد! 2تایی خوشحال و خندان از در بیرون رفتن! یه خانومی بغل دست من،خیلی دقیق تر تو داستان این 2 بود،یه نگاه متعجب و یکم شاد به من کرد! خوشحال بود از اینکه تونسته بود از اسرار کار ایندو سر در بیاره! اگه من جنسیتی به غیر از اینی که الان هستم،داشتنم مطمئناً هم صحبت خوبی میشدم برای اون خانومه!! من از فرصت استفاده کردم باب صحبت رو باز کردم!!!   با لبخندی گفتم: بیچاره آقاهه! خانومه که انگار منتظر شنیدن چنین حرفی بود، با هیجان زیاد شروع کرد داستان رومجدد تعریف کردن! و اینکه ایشون از اول فهمیده بودن آقاهه یه ریگی تو کفشش هست!! (به نظر ایشون همه آقایون انحرافات شدید اخلاقی دارن،مگر اینکه خلافش ثابت بشه) در بین عرایض خانومه من گفتم : حالا شاید آقاهه یه خط موبایل دیگه داشته باشه !!! این حرف من خانومه رو به فکر برد! (فکر نمیکردم ایم موضوع براش انقد عجیب باشه)        زمانی که نوبت من رسید،خانومه داشت باجه بغلیه من کاراش رو انجام میداد،خیلی آروم و طوری که من نشنوم!! به اون خاونم یکم مهربونه گفت : از کجا میشه فهمید که یه نفر از چند تا خط موبایل(همون تلفن همراه که بالا هم گفتم) استفاده میکنه؟

ن1: بیچاره آقاشون!

ن2: به غیر از من چقدر عاقل هست تو این شهر(100تاشون جلوی من بودن!)

ن3: میشه با شک و تردید،زندگی کرد؟

ن4: هنوز خیلی با فاطی صمیمی نشدم! پررو میشه اگه سریع خودمونی شم باهاش!

ن5: شیرینی این گوشی با توجه به قیمتش میشه : ساندیس با کیک یا یه عدد فلافل بدون نوشابه!

ن6: در یه حرکت بی ناموسی سیم کارتم از (IR-TCI) به (IR-MCI) تعغیر کرد! نمیدونم یعنی چی؟ (اون خانومه سیم کارتمو گرفت که یه نوشو بده،پرسید : این چرا کپک زده؟؟!!  از سال 78 داشت کار میکرد!)

ن7: دلم برای چوب کبریت های پشت اجاق گاز تنگ شده !

ن8:سلامت باشید!

شعر مربوط : فاطی فاطی فاطی    فاطی فاطی  عدس کلم چـــی؟   ....

نتیجه گیری اخلاقی : چقدر خوبه که دگمه 6 گوشی کار میکنه !   (نقطه)