اطلاعیه

یک ماه مونده به امتحانا،علی آقا داره درس میخونه !! وا مصیبتا ... چه بی ناموسیا ... کی میتونه این ننگ رو تحمل کنه؟ خدایا مگه ما چه گناهی مرتکب شدیم که اینجوری داری ما رو عذاب میدی؟!(این قسمتی از راز و نیاز های اطرافیانمه)

موهام رو مجدد  Refresh کردم! مد شده؟ چرا هر کسی دور و اطرافم میبینم موهاش اندازه منه؟ در هر صورت باز ما یه کاری کردیم،همه کردن! شنبه نمایشگاه اسباب و وسائل بی ناموسی(لوازم و تجهیزات مورد نیاز:حمام و استخر و سونا و جکوزی).البته آخرین روز نمایشگاهه!! من داخل غرفه هستم! (محل دائمی نمایشگاههای بین المللی) اگه دوست داشتید تشریف بیارید،ناهار در خدمتتون باشیم! حالا اینکه چرا من آخرین روز داخل غرفه هستم: تا 5شنبه ظهر(فردا) قزوینم! جمعه هم که درس دارم!!!

ن1: به نتیجه رسیدم که فردا چی بپوشم!

ن2: روزی یه لیوان بزرگ شیر خرما بخوری! صورتت جوش میزنه... عظیم!

ن3: یکشنبه میرم خون بدم!

شعر مربوط : اگه میگی دوسم داری   واقعاً رژیم داری   پاشو پاشو برقص واسم   یکم آب شه اون شکم!

ضرب المثل مربوط : کاه از خودت نیست ! کادون که از خودته!

نتیجه گیری اخلاقی : این هوا با ما شوخی داره؟                                                (نقطه)

این 3 روز عجیب!

سرما خوردگی کاملاً برطرف شد! اتفاقات عجیبی تو این هفته ای که گذشت افتاد، که تا الان این همه اتفاق در یک پروسه زمانی کوتاه برای هیشکی نیفتاده !!  این 3 روزی که گذشت(3و4و5 شنبه) خیلی روزهای بدی بود! برامون هنوز ؟ مونده که چرا ! قبل این 3 روز، بگم از جمعه هفته پیش : برای پرداخت قبض تلفن اطاقم،به عابر بانک نزدیک منزل مراجعه کردم(ساعت 8 شب آخرین مهلت پرداخت) قبل اینکه من کارتم رو داخل دستگاه بکنم،روی مانیتور دستگاه زده بود: لطفاً وجه مورد نظر و رسید خود را بر دارید!!!  تو اون قسمتی که پول میاد بیرون، مبلغی قابل توجه بیرون مونده بود! با یه فروند رسید که نشون میداد صاحب این حساب مبلغ 56 میلیون پول فقط تو این حسابش داره! و این پولی که الان در دستان من هستش میتونه سود حسابش در 2-1 روز باشه !  مطمئن بودم دوربین مخفیه! هر چی لبخند زدم و خودم رو جمع و جور کردم، و جلوی دستگاه عابر بانک رژه رفتم!! تا وقتی تلویزیون نشون داد من رو، کسانی که من رو میشناسن، افتخار کنن به این همه حس انسان دوستی! ولی کسی نیومد با من مصاحبه کنه!! نیم ساعتی گذشت و کسی نیومد مجبور شدم که محل رو ترک کنم!(نکته مهم: با چندی از دوستان تماس گرفتم که چنین اتفاقی افتاده،همگی اولین سوالشون در مورد مقدار پول یافت شده بود!!!) برای اینکه ریا نشه،نمیگم که با اون پول چه کردم!

از این مقوله تست وجدان بگذریم، این 3 روز رو بگم به صورت خلاصه که چه روزهایی بود!!

3شنبه: خوشحال و خندان در شرایطی که کلاس 8 صبحمون (من و شهاب) رو خواب مونده بودیم، به سمت دانشگاه در حرکت بودیم! در اواسط راه(نزدیک کارخونه سیمان آبیک) بوی لاستیکی که چند دقیقه ای بود که همراهمون بود،نظرمون رو جلب کرد! ما 2تا هم مثل همیشه سرخوش و شنگول به این داشتیم فکر میکردبم که چه بلائی ممکنه سرمون بیاد اگر این بو از ماشین ما باشه!   حدود نیم ساعت بعد : ماشین ما رو در صورتی که با جرثقیل ماشین یدک کش داشتن میکشیدن! من و شهاب همچنان خوشحال و شنگول در حال همنوایی با هنر مندان درون CD ضبط ماشین بودیم! آقا مهربونه یدک کش، ما رو به یه تعمیر گاه مجهز و بزرگ! (تقریباً 3/1 اطاق من!) رسوند! بماند که پولمون تموم شده بود،سیستم شتاب هم قطع بود! با بدبختی اون روز رو پشت سر گذاشتیم!

4شنبه: داستان روز4شنبه از آخرین ساعات 3شنبه شروع شد! قرار شد که 3شنبه با توجه مهمونهایی که داشتیم دور هم جمع شیم!(من و شهاب که بودیم،یکی دیگه از دوستان هم به ما ملحق شد! برای مسائل امنیتی ایشون رو آقای لاغر صدا میکنیم!) آقای لاغر! در مدت تمام شب تا نزدیکای صبح(ساعت 5) به تلفن و پیامک های دوست دخترشون جواب نمیدادن!(من در مسائل شخصی و جنسی دیگرون دخالت نمیکنم!) اون شب جای همتون خالی کلی خوش گذشت! هوا روشن شده بود که تصمیم بر خواب گرفتیم! من که به سختی چشمام رو باز نگه داشته بود،آلارم فاطی رو تنظیم کرد که ساعت 9 زنگ بزنه!(در اون لحظه ساعت 6 بود!) صدای زنگ درب منزل،هممون رو نیم خیز از جا بلند کرد! دوست دختر آقای لاغر از بالای در حیاط،داخل اومده بود! و وقتی که در بروی ایشون باز شد، ایشون یــتـــه پرنده (یکی از فنون رزمیه!) داخل صورت آقای لاغر رفت! نانچیکو(جز سلاحهای سرده!) از کیفشون دراورد و دنبال هممون کرد! جو باحالی بود! همه همدیگر رو میزدن! من هم خودم رو میزدم!! بماند که تا شب ترکشهای درگیری صبح زود رو از چشم و چالمون در میوردیم! و از تمامیه قدرت دیپلماتیکمون استفاده کردیم و این 2 کرکس عاشق رو با هم آشتی دادیم!!

5شنبه: آخرین ساعات 4شنبه،مسابقه فوتبال بین بارسلونا و چلسی در نیمه نهایی لیگ قهرمانان اروپا بود! من و شهاب و آقای لاغر و دوست دخترشون! نشسته بودیم و فوتبال رو با دقت نگاه میکردیم! شهاب به شدت طرفدار بارسلوناست! از دقیقه 9 که چلسی با یه گل جلو افتاد! من و آقای لاغر که تعصبی به هیچ کدوم از این 2تا تیم نداشتیم! سر به سر شهاب گذاشته بودیم! تا دقیقه 93 که بارسا گل مساوی رو زد که با همین نتیجه به مسابقه فینال میرسید! شهاب که حدود 90 دقیقه حرفی برای گفتن نداشت! به یکباره منفجر شد! نشون به نشون که هنوز صداش به شدت گرفته از اون شب! (بر اثر هـوار هایی که میکشید!) بعد از فورکش کردن هیجانات کاذب، و حاکم شدن جو آرامش بر فضای خونه! در حالی که قلیون میکشیدیم! (ساعت حدود 2 صبح!) زنگ در خونه به صدا در اومد!!! دقیقاً همون چیزی که شما دارید فکر میکنید! دوستای خوب و زحمتکش سبزپوش بودن! که همساده های محترم تماس گرفته بودن و به ته خیار ما رو فروخته بودن! اون دوستان سبزپوش که در جلوی در ایستاده بودن! به صورت شفاهی سوالهایی کردن در مورد تعداد و نوع خلافمون این چیزا !! وقتی گفتیم که فقط ما 3تا پسر هستیم در منزل! دوست دختر آقای لاغر در اطاقی رو که درونش بود رو بست!!(تنها کاری که من به ذهنم رسید: سرفه کنم تا شاید صدای بسته شدن در اطاق شنیده نشه!) آقا سبز پوشه! با شنیدن صدای در، دست به کلت(تفنگی که به کمر میبندن!) به درون پرید! انگار که ما قاتلیم! ایشون با دیدن سرکار خانوم و گشت و گذار در خونه (بخصوص یخچال) وپیدا کردن یسری موارد مجهول! تاکید داشتن که همگی لباس بپوشیم! و به دنبال ایشون به کلانتری بریم! در یک مرحله مذاکره با ایشون،تصمیم گرفته شد که ما به صورت نقدی مجازات شیم!!! 200.000 تومن! البته ما رو حساب صدقه گذاشتیم این مبلغ رو! صبح 5شنبه در حالی که همگی در شوک شب قبل و حساب دنگامون از صدقه شب قبل بودیم! و در حالی که نزدیک دانشگاه بودیم! ماشین مجدد ترکید! این سری وقتی یدک کش ما رو میکشید(در صورتی که 2 تا چرخ جلو ماشین رو هوا بود) من و شهاب بیشتر سعی کردیم فکرامون رو جمع و جور کنیم!! از ساعت 10 صبح تا 6 عصر کار تعمیر ماشین طول کشید! (مقدار زیادی از سیم کشی های داخل موتور سوخته بود!)

ن1: خوب شد که تموم شد!

ن2: یکی داره من رو چشم میزنه! نمیدونم کیه!

ن3: ارزش سوسن از خیلی آدمهای دور و برم بیشتره! یه تار موش رو به 100 آدم دروغگو و در توهم نمیدم!

ن4: این ترم هم داره تموم میشه! این ترم خوب رو فرمم!

ن5: سعی میکنم از این به بعد بیشتر بنوسیم.

ن6: تو این بی شوهری بعضی ها 7 تا خواستگار آن لاین(On Line) دارن! ولی خب قصد ازدواج ندارن!

ن7: 4شنبه،رئیس جمهور رو بدون هیچ تشریفاتی و با ماشین 405 آوردن قزوین!(از کنار ایشون رد شدیم) به نظر من میبایست با تشریفات باشه! در هر صورت رئیس جمهوره!

سوال : ۵شنبه چی بپوشم؟

شعر مربوط1: اگه تو دستت تو بدی تو دستم ... یه روزی بزاری به تو برسم ... جون من رو نخوری دروغی قسم ... قربونت میشم من! برات میمرم !!

شعر مربوط2: شبها که ما میخوابیم(نمیخوابیم) آقا پلیسه بیداره ! ما خواب خوش میبینیم ! اون تو فکره شکاره (   ) .

ضرب المثل مربوط : توانا بود هر که دارا بود !

نتیجه گیری اخلاقی : موقعی که فوتبال نگاه میکنید،شور حسینی نگیرتتون!                                      (نقطه)

پروژه

چه زود 1هفته گذشت! از سرما خوردگی فقط سرفه هاش مونده! که اون هم به زودی خوب میشه !! این هفته درگیره یه پروژه دانشگاه بودم که 8 نمره پایان ترم رو هم شامل می شد! دیروز(5شنبه) با اعتماد به نفس مثال زدنی جلوی حدود 40 نفر! قرار گرفتم، تا ارائه کنم این پروژه که خواب و خوراک نذاشته بود برام! بعد از اینکه 20 دقیقه زمان ارائه به پایان رسید،با تشویق حضار به صندلی خودم راهنمائی شدم! در آخر جلسه استادمون منو کشیده کنار(به دور از بقیه!) بهم میگه : از 8 نمره بهت 6 دادم! وقتی اومدم اعتراض کنم! فرمودند: این مقاله رو من خودم ترجمه کردم!!!!!!!!! این نمره رو بهت دادم فقط بخاطر اینکه : با اینکه 1مرتبه هم نخونده بودیش! و اصلاً نمیدونستی در مورد چیه !! ولی با اعتماد به نفس اومدی ارائه کردی!! چقدر پرروئم من! که باز داشتم چونه میزدم سر اون 2 نمره!

این چند وقته داره یه اتفاقاتی میفته ! بس عجیب! من چرا انقدر به چشم میام! چرا همه من رو دوست دارن!(یا اینجوری نشون میدن!) من اگه میدونستم زودتر دسته چک میگرفتم!!

دانشگاه!در یه حرکت کاملاً بی ناموسی اینترنت خیلی پرسرعت!(کم فیلتر!) در اختیارمون قرار داده! یعنی تو دانشکده هامون،همه لب تاپ به دست هستند! (احساس نیاز به لب تاپ شدیداً احساس میشه!) از اونجائی که ما هم با جنبه و شدیداً به دنبال کسب علم و معرفت! تو این 2 روزی که من دانشگاه رفتم! حدود 10 ساعت از این خدمات، استفاده کردم!!

ن1: جنبه کلاً موضوع جالبیه!

ن2: چقدر خوبه که فکر میکنن با شعوریم و اینترنت رو فیلتر نمیکنن! (کلاً ما با فیلتر مخالفیم!)

ن3: درزمانی که سرما میخوریم،چقدر خوبه اونائی که دوسشون نداریم رو هی بوس کنیم!!

ن4: این عربها دارن شورشو در میارنا ! من عصبانی بشم یه چیزی میگم بعد همگی پشیمون میشم ها !!! (خلیج همیشه فارس)

ن۵: عکس روی جلد شماره بعدیمون،اخراجیان! (یکی سوال کرده بود)

سوال: الان این وام ازدواج چقدره؟! (میشه باهاش لب تاپ گرفت؟)

شعر مربوط : موج دامنی که میرقصه تو باد !   یه بغل موهای آزاد!   تب پیشونی من امشب دستهات رو میخواد!!   ....  اونی که قلبی رو شکسته رو سیاهه !!

نتیجه گیری اخلاقی : خوش به حال اونائی که بابا دارن (هیچ ربطی به مطلب بالا نداره!)   (نقطه)

سرما خوردگی !

آخه الان فصل سرما خوردنه ! آخه الان؟!!  من هم مثل خیلی از دور و اطرافیانم به مرض کشنده و خطرناک سرما خوردگی مبتلا شدم! از اونجائی که هر سری از این ویروس رو به یه کشور دوست و برادر نسبت میدن! اینسری این ویروس رو به کشور دوست و برادر: ونزوئلا نسبت دادن !! اخیراً رئیس جمهور ونزوئلا تهران تشریف داشتن!(توضیح مهم : شخصاً، 1 ساعت در ترافیک ، به خاطر جابجا نمودن ایشون، گرفتار بودم!) البته از اونجائی که علی آقا به هیچ عنوان مطلب سیاسی نمینویسه ! و با هیچ کدوم از سران کشورها (چه دوست وچه دشمن) شوخی نمیکنه! این احتمال رو میده که یکی از همراهان ایشون (به احتمال زیاد یکی از محافظانشون) این ویروس رو، اونم نه از روی عمد !! سوغات برای ما آوردن!

سرماخوردگی کلاً مرض ناجوریه! کسلی و از کار و زندگی و تحصیل !! آبریزش بینی(دماغ)، افتادنش(بی حس بودن) خیلی بده! از اون بدتر اینکه با این آب و هوای متغیر! آدم نفس تنگی هم بگیره! خیلی حالت بدیه! نمیدونی دقیقاً چی شده ولی میدونی که یه چیزی شده! الان(همین الان) که دارم این پست رو مینویسم! از بیمارستان نزدیک منزل برگشتم!  تو نوبت دیدن جمال آقای دکتر که بودم ، از بیکاری و نداشتن حس! و سوژه جالب! به مطالعه دفترچه بیمم پرداختم! آخرین باری که ازش استفاده کرده بودم به تاریخ 9/3/87 بر میگشت! چقدر کلاً من کم مریض میشم !! هرچقدر هم به ذهنم فشار آوردم که یادم بیاد که مریضیم چی بوده! چیزی به ذهنم نرسید!!

دکتر با دیدن من کلی خوشحال شد وتحویلم گرفت! (فکر کنم اونم فهمیده بود که من دسته چک گرفتم!) بعد ازشنیدن توصیف حالات عمومی و خصوصی ! شروع به معاینه من کرد! یه نگاه متعجبی به من میکرد! نمیدونم چرا؟؟ تعداد زیادی آمپول و قرص برام تجویز کرد! و خیلی تاکید داشت برای سر وقت مصرف کردن داروها! 3نا از آمپول ها رو تو سرم!!!! ریخت، اون آقا مهربونه (تزریقات چی!) و بقیه رو هم به دو طرف ...زد! یه صورت کاملاً منصفانه! به هر طرف 1 عدد!!! به خدا اگه میدونستم انقد حالم بده ، زودتر میرفتم پیش دکتر !! بعد از اتمام سرمم ،آقا مهربونه دنبال همراه من میگشت! وقتی به من گفت همراهت کجاست؟ من موبایلم رو نشون دادم که نمیدونم چرا تعجب کرد!! از اونجائی که همه من رو دوست دارن! تنهائی رفتم بیمارستان! برگشتنی از این سوپریه! (همون سر 17 ام) که شبانه روزیه! آب پرتقال و سوپ آماده گرفتم!! الان(همن الان رو میگم) جای شما خالی نباشه دارم سوپ هم میل (خوردن منظورمه) میکنم!

ن1: هزینه دوا درمون(با دفتر چه بیمه) و سوپ و آب پرتقال شد : 20.000 تومن! خوبه من سالی یه مرتبه مریض میشم!

ن2: فردا صبح، امکان نداره بتونم برم سر کار !!

ن3: عکس روی جلد این شماره مجلمون(زندگی ایده آل) عکس این بازیگرای ج.مونگه !! ما هم به نشریات زرد پیوستیم!

ن4: اسم این سریال رو ناقص نوشتم که تو سرچ(search) کردن، بلاگ من پیدا نشه یوقت!

ن5: امروز برگشتنی از دانشگاه! حس خوندن من و شهاب گل کرده بود! تا تهران هنرنمائی میکردیم برای خودمون!

ن6: از قزوین یه تیکه ابر بالا سر ما بود! کل مسیر ما تو بارون شدید بودیم! (بقیه جاها آفتابی بود!)

ن7: این آمپولها و سرم رو که زدم خیلی بهتر شدم.

ن8: زیر سرم که بودم به یسری از دوستان پیامک زدم و پیغام علی آقا زیر سرم رو دادم : همتون رو دوست دارم! به پسرم بگید بابات مثل یه قهرمان مُد !!! (2نفر از20 تا پیامک دلیور شده! جواب دادن!)  

ن9: خیلی مواظب خودتون باشید!

 

شعر مربوط :  الهی که شفا پیدا کنی تــــــــــــــو    ....    واسه دردات دوا پیدا کنی تـــــــــــو

ضرب المثل مربوط : سری که درد نمیکنه ! دستمال نمیبندن که !

دعا : خدایا شکرت !

نتیجه گیری اخلاقی : سرماخوردگی از امراض ویروسیه ! مواظب باشید!!   (نقطه)