سرما خوردگی کاملاً برطرف شد! اتفاقات عجیبی تو این هفته ای که گذشت افتاد، که تا الان این همه اتفاق در یک پروسه زمانی کوتاه برای هیشکی نیفتاده !! این 3 روزی که گذشت(3و4و5 شنبه) خیلی روزهای بدی بود! برامون هنوز ؟ مونده که چرا ! قبل این 3 روز، بگم از جمعه هفته پیش : برای پرداخت قبض تلفن اطاقم،به عابر بانک نزدیک منزل مراجعه کردم(ساعت 8 شب آخرین مهلت پرداخت) قبل اینکه من کارتم رو داخل دستگاه بکنم،روی مانیتور دستگاه زده بود: لطفاً وجه مورد نظر و رسید خود را بر دارید!!! تو اون قسمتی که پول میاد بیرون، مبلغی قابل توجه بیرون مونده بود! با یه فروند رسید که نشون میداد صاحب این حساب مبلغ 56 میلیون پول فقط تو این حسابش داره! و این پولی که الان در دستان من هستش میتونه سود حسابش در 2-1 روز باشه ! مطمئن بودم دوربین مخفیه! هر چی لبخند زدم و خودم رو جمع و جور کردم، و جلوی دستگاه عابر بانک رژه رفتم!! تا وقتی تلویزیون نشون داد من رو، کسانی که من رو میشناسن، افتخار کنن به این همه حس انسان دوستی! ولی کسی نیومد با من مصاحبه کنه!! نیم ساعتی گذشت و کسی نیومد مجبور شدم که محل رو ترک کنم!(نکته مهم: با چندی از دوستان تماس گرفتم که چنین اتفاقی افتاده،همگی اولین سوالشون در مورد مقدار پول یافت شده بود!!!) برای اینکه ریا نشه،نمیگم که با اون پول چه کردم!
از این مقوله تست وجدان بگذریم، این 3 روز رو بگم به صورت خلاصه که چه روزهایی بود!!
3شنبه: خوشحال و خندان در شرایطی که کلاس 8 صبحمون (من و شهاب) رو خواب مونده بودیم، به سمت دانشگاه در حرکت بودیم! در اواسط راه(نزدیک کارخونه سیمان آبیک) بوی لاستیکی که چند دقیقه ای بود که همراهمون بود،نظرمون رو جلب کرد! ما 2تا هم مثل همیشه سرخوش و شنگول به این داشتیم فکر میکردبم که چه بلائی ممکنه سرمون بیاد اگر این بو از ماشین ما باشه! حدود نیم ساعت بعد : ماشین ما رو در صورتی که با جرثقیل ماشین یدک کش داشتن میکشیدن! من و شهاب همچنان خوشحال و شنگول در حال همنوایی با هنر مندان درون CD ضبط ماشین بودیم! آقا مهربونه یدک کش، ما رو به یه تعمیر گاه مجهز و بزرگ! (تقریباً 3/1 اطاق من!) رسوند! بماند که پولمون تموم شده بود،سیستم شتاب هم قطع بود! با بدبختی اون روز رو پشت سر گذاشتیم!
4شنبه: داستان روز4شنبه از آخرین ساعات 3شنبه شروع شد! قرار شد که 3شنبه با توجه مهمونهایی که داشتیم دور هم جمع شیم!(من و شهاب که بودیم،یکی دیگه از دوستان هم به ما ملحق شد! برای مسائل امنیتی ایشون رو آقای لاغر صدا میکنیم!) آقای لاغر! در مدت تمام شب تا نزدیکای صبح(ساعت 5) به تلفن و پیامک های دوست دخترشون جواب نمیدادن!(من در مسائل شخصی و جنسی دیگرون دخالت نمیکنم!) اون شب جای همتون خالی کلی خوش گذشت! هوا روشن شده بود که تصمیم بر خواب گرفتیم! من که به سختی چشمام رو باز نگه داشته بود،آلارم فاطی رو تنظیم کرد که ساعت 9 زنگ بزنه!(در اون لحظه ساعت 6 بود!) صدای زنگ درب منزل،هممون رو نیم خیز از جا بلند کرد! دوست دختر آقای لاغر از بالای در حیاط،داخل اومده بود! و وقتی که در بروی ایشون باز شد، ایشون یــتـــه پرنده (یکی از فنون رزمیه!) داخل صورت آقای لاغر رفت! نانچیکو(جز سلاحهای سرده!) از کیفشون دراورد و دنبال هممون کرد! جو باحالی بود! همه همدیگر رو میزدن! من هم خودم رو میزدم!! بماند که تا شب ترکشهای درگیری صبح زود رو از چشم و چالمون در میوردیم! و از تمامیه قدرت دیپلماتیکمون استفاده کردیم و این 2 کرکس عاشق رو با هم آشتی دادیم!!
5شنبه: آخرین ساعات 4شنبه،مسابقه فوتبال بین بارسلونا و چلسی در نیمه نهایی لیگ قهرمانان اروپا بود! من و شهاب و آقای لاغر و دوست دخترشون! نشسته بودیم و فوتبال رو با دقت نگاه میکردیم! شهاب به شدت طرفدار بارسلوناست! از دقیقه 9 که چلسی با یه گل جلو افتاد! من و آقای لاغر که تعصبی به هیچ کدوم از این 2تا تیم نداشتیم! سر به سر شهاب گذاشته بودیم! تا دقیقه 93 که بارسا گل مساوی رو زد که با همین نتیجه به مسابقه فینال میرسید! شهاب که حدود 90 دقیقه حرفی برای گفتن نداشت! به یکباره منفجر شد! نشون به نشون که هنوز صداش به شدت گرفته از اون شب! (بر اثر هـوار هایی که میکشید!) بعد از فورکش کردن هیجانات کاذب، و حاکم شدن جو آرامش بر فضای خونه! در حالی که قلیون میکشیدیم! (ساعت حدود 2 صبح!) زنگ در خونه به صدا در اومد!!! دقیقاً همون چیزی که شما دارید فکر میکنید! دوستای خوب و زحمتکش سبزپوش بودن! که همساده های محترم تماس گرفته بودن و به ته خیار ما رو فروخته بودن! اون دوستان سبزپوش که در جلوی در ایستاده بودن! به صورت شفاهی سوالهایی کردن در مورد تعداد و نوع خلافمون این چیزا !! وقتی گفتیم که فقط ما 3تا پسر هستیم در منزل! دوست دختر آقای لاغر در اطاقی رو که درونش بود رو بست!!(تنها کاری که من به ذهنم رسید: سرفه کنم تا شاید صدای بسته شدن در اطاق شنیده نشه!) آقا سبز پوشه! با شنیدن صدای در، دست به کلت(تفنگی که به کمر میبندن!) به درون پرید! انگار که ما قاتلیم! ایشون با دیدن سرکار خانوم و گشت و گذار در خونه (بخصوص یخچال) وپیدا کردن یسری موارد مجهول! تاکید داشتن که همگی لباس بپوشیم! و به دنبال ایشون به کلانتری بریم! در یک مرحله مذاکره با ایشون،تصمیم گرفته شد که ما به صورت نقدی مجازات شیم!!! 200.000 تومن! البته ما رو حساب صدقه گذاشتیم این مبلغ رو! صبح 5شنبه در حالی که همگی در شوک شب قبل و حساب دنگامون از صدقه شب قبل بودیم! و در حالی که نزدیک دانشگاه بودیم! ماشین مجدد ترکید! این سری وقتی یدک کش ما رو میکشید(در صورتی که 2 تا چرخ جلو ماشین رو هوا بود) من و شهاب بیشتر سعی کردیم فکرامون رو جمع و جور کنیم!! از ساعت 10 صبح تا 6 عصر کار تعمیر ماشین طول کشید! (مقدار زیادی از سیم کشی های داخل موتور سوخته بود!)
ن1: خوب شد که تموم شد!
ن2: یکی داره من رو چشم میزنه! نمیدونم کیه!
ن3: ارزش سوسن از خیلی آدمهای دور و برم بیشتره! یه تار موش رو به 100 آدم دروغگو و در توهم نمیدم!
ن4: این ترم هم داره تموم میشه! این ترم خوب رو فرمم!
ن5: سعی میکنم از این به بعد بیشتر بنوسیم.
ن6: تو این بی شوهری بعضی ها 7 تا خواستگار آن لاین(On Line) دارن! ولی خب قصد ازدواج ندارن!
ن7: 4شنبه،رئیس جمهور رو بدون هیچ تشریفاتی و با ماشین 405 آوردن قزوین!(از کنار ایشون رد شدیم) به نظر من میبایست با تشریفات باشه! در هر صورت رئیس جمهوره!
سوال : ۵شنبه چی بپوشم؟
شعر مربوط1: اگه تو دستت تو بدی تو دستم ... یه روزی بزاری به تو برسم ... جون من رو نخوری دروغی قسم ... قربونت میشم من! برات میمرم !!
شعر مربوط2: شبها که ما میخوابیم(نمیخوابیم) آقا پلیسه بیداره ! ما خواب خوش میبینیم ! اون تو فکره شکاره ( ) .
ضرب المثل مربوط : توانا بود هر که دارا بود !
نتیجه گیری اخلاقی : موقعی که فوتبال نگاه میکنید،شور حسینی نگیرتتون! (نقطه)