علی و نازنین حدود 1ماهی میشه که با هم آشنا شدن! برای اولین بار قراره که امشب(شب جمعه)،خونه علی،با هم تنها باشن! حدود 8 ساعت قبل قرارشون محل کارعلی : (موبایل علی زنگ میخوره و روی صفحه موبایل نوشته شده: Nazanin)

.: سلام هانی (honey)

 : سلام علی! کجائی؟

.: دفترم عزیزم تو کجائی؟!

 : من خونم! میگم علی مطمئنی امشب مامانت اینا نمیان! من یه جورائی نگرانم!!

.: باز شروع کردی نازنین؟!! چند بار باید بگم که تا شنبه بر نمیگردن!خیالت راحت! من خودم حواسم هست!                             

 : آخه دلم شور میزنه!

.: نه گلم! خیالت راحت باشه!! به مامان چی گفتی امشب رو؟

 : گفتم که با مهسا میرم تولد یکی از دوستاش! تا دیر وقت اونجائیم! بعد بابای مهسا میاد دنبالمون شب میمونم خونه مهسا اینا !!

.: خوبه! شک که نکرد؟!

 : نه !! مامان به من اطمینان داره !!!

.: OK ، ساعت 8 پارک وی باش میبینمت !

 : باشه! میبینمت! بوس بوس !!

 

 

علی کاراش رو تو شرکت جمع و جور میکنه و زود از دفتر میزنه بیرون! با سرعت خودش رو میرسونه خونه تا شواهد وآثار جرم !! بساط دیشب رو جمع و جور کنه، تا نازنین متوجه نشه یه وقت !!!! دوش میگیره! موهاشو درست میکنه! خوشبو ترین ادکلنشو (از نظر سلیقه نازنین!) رو برمیداره و خودش رو میشوره باهاش !! موبایلش رو زیر و رو میکنه که مبادا پیامکی یا تماس موفق یا ناموفق مشکوکی باقی مونده باشه! یه سر به شماره های داخل گوشی میزنه و اسم چند نفری رو عوض میکنه!!!  از یخچال یه هایپ(Hype) برمیداره و با 2 تا قرص ویتامین (E۴٠٠)میخوره!!!  با توجه به شب جمعه و یکمی بارش برف ممکنه که ترافیک باشه! ساعت 7 از در خونه میاد بیرون!  دور و اطراف رو با دقت نگاه میکنه! میره به سمت پارک وی! زود تر از نازنین میرسه!  ادکلنشو که همراهشه، به خروجی های بخاری ماشین هم میزنه!!  هنوز چند دقیقه ای مونده به 8 ! همین که گوش رو بر میداره که زنگ بزنه،در ماشین باز میشه و نازنین سوار میشه!  از زور سرما لپاش قرمز شده! در اولین حرکت درجه فن بخاری رو زیاد میکنه،همین موضوع باعث میشه که بوی مطبوع ادکلن علی فضای داخل ماشین رو پر کنه! نازنین لبخندی میزنه و از علی قول میگیره که همیشه همین ادکلن رو مصرف کنه!

نزدیک خونه، در مقابل یه سوپر مارکت نگه میداره تا یه مقدار خرید برای شام و مشروب کنه! ژامبون مرغ، زیتون، ماست موسیر، چیپس، نوشابه، هایپ!! .... به خونه که میرسن، نازنین از زور سرمائی که تو وجودش مونده، میره سمت شومینه تا خودش رو گرم کنه!  به اطراف شومینه که نگاه میکنه متوجه میشه که علی از قبل تدارک همه چی رو دیده! یه گبه سرمه ای رنگ و نیم دایره! که در مقابل شومینه پهن شده! حدود 20 تا شمع کوچیک که با فاصله از گبه به دور اون چیده شده! یه بسته دستمال کاغذی! زیر کاناپه نزدیک شومینه جاسازی شده!!! علی تو آشپزخونه داره خریدهائی که کردن رو جمع وجور میکنه، نازنین میره سمت اطاق علی و با دقت همه چی اطاق رو نگاه میکنه!  پالتو و شالش رو در میاره، گوشی موبایلش رو تو جیب شلوارش میزاره و میره به سنت آشپزخونه تا به علی کمک کرده باشه!  علی وقتی متوجه نازنین میشه که جلوی اون ایستاده، هنگ میکنه ذهنش!  سر تا پای نازنین رو چندیدن بار نگاه میکنه! چکمه های بلند مشکی، شلوار جین تنگ و فاق کوتاه مشکی و یه تاپ بافتنی دونه درشت آستین کوتاه مشکی!!! که با توجه به پوست سفید نازنین،خیلی به چشم میاد! نازنین تو همین 1ماهه متوجه ضعف علی به رنگ مشکی شده! چشمهای درشت وکشیده و موهای لخت و خیلی بلند(تا پائین کمر) و کاملاً مشکی!!! علی سعی میکنه خودش رو جمع و جور کنه! با یه لحن مشکوک میگه امشب چه خوردنی شدی! نازنین هم خوشنود از این تعریف یه دوری تو آشپزخونه میزنه و به علی میگه که من چکار کنم؟ علی که نمیتونه چشم ازش بر داره میگه تو بیا منو ..... !!

به پیشنهاد علی شام رو سبک میخورن تا موقع مشروب خوردن اذیت نشن! خوردن شام و یکم صحبت کردن و سرک کشیدن نازنین به همه جای خونه(بخصوص اطاق مامان بابای علی!) چند ساعتی رو به خودش میگیره! نزدیکای نیمه شب علی از یخچال، خوردنیهای لازم رو در میاره! از کابینت بالای یخچال یه شیشه ویسکی در میاره،بساط خوردن مشروب رو،روی گبه جلوی شومینه میذاره! تمام شمع های دور گبه رو روشن میکنه و کلیه چراغهای خونه رو خاموش! سمت چپ اطاق یه پنجره تمام قد و به عرض کل دیوار! وجود داره. علی پرده اون رو کنار میزنه تا بارش برف در زیر نور چراغ داخل کوچه دیده بشه! افتادن نور تیر چراغ برق به داخل سالن منظره زیبائی رو درست کرده! هر دو میشینن روی گبه و علی هر2پیک رو پر میکنه! علی سعی میکنه زیاد خودش رو به نازنین نزدیک نکنه! البته تمام این حرکات از قبل برنامه ریزی شده بود! نازنین هنوز داره جذابیتهای جدیدی رو پیرامونش  کشف میکنه! منظره رومانتیکی شده، تنها نور نزدیک بهشون نور شعله های شومینه هست ! ودر پشت سرشون بارش برف دیده میشه! نازنین به بهانه اینکه سردشه خودش رو تو آغوش علی جا میکنه! پیک اول رو به سلامتی خودشون میزنن! طعم شکلات ویسکی گلوی نازنین رو قلقلک میده! پشتبند اون یه تکه شکلات تلخ هم میخوره که این طعم رو تکمیل کنه! علی پیک دوم رو پر میکنه، ولی عجله ای برای خوردنش نداره! کاملاً سکوت حکمفرماست بین این2! تنها صدای محیط،صدای سوختن چوب ها تو شومینست! علی با دست راست، با موهای نازنین بازی میکنه و دست چپش رو به دور سینش قفل کرده! پیک دوم رو هم به سلامتی خودشون میخورن!  علی یه تکه شکلات جدا میکنه و نزدیک دهن نازنین میبره! نازنین شکلات رو در دهانش جا میده و بوسه کوچیکی به نوک انگشتان علی میزنه!!! علی از پاکت سیگار 2 نخ سیگار در میاره و روشن میکنه! یه نخ رو گوشه لبهای نازنین میذاره و یه نخ رو هم خودش میکشه! بوی سیگار،بوی چوب سوخته، طعم دلنشین و شکلاتی ویسکی، نور کم، بوی ادکلن علی و بوی ادکلن نازنین و عطر موهاش که دست علی گرفته به خودش! همگی دست به دست هم داده تا هر دو حالشون خراب شه! علی محکمتر دست به دور نازنین رو، فشار میده! بوسه ای میکنه از گونه نازنین که سراسر وجود نازنین گر میگیره با این بوسه! علی دست میکشه برروی دست نازنین متوجه دون دون ای ریزی میشه که تمام سطح پوست نازنین رو پر کرده! نازنین مثل یه بچه گربه تمام بدنش رو درون آغوش علی جا میکنه! صورتش رو به سوی صورت علی بر میگردونه! چند ثانیه ای به هم دیگه خیره میشن! نازنین به صورت علی دقت میکنه که سرخی نور شعله های آتیش، چقدر جذاب ترش کرده... علی میخواد حرفی بزنه که نازنین انگشتش رو روی لبهای علی میزاره تا مانع حرف زدن اون بشه! نازنین صورتش رو نزدیکتر میاره و لباش رو روی لبهای علی میزاره! حرارت خاصی تو تمام بدن جفتشون میپیچه... علی تا میاد یکم جای دستهاشو عوض کنه !!!! به یک باره ......

صدای شکسته شدن شیشه پنجره سالن! این 2 رو از عرش به فرش میاره! علی با ترس به عقب بر میگرده تا ببینه موضوع چیه!! که میبینه حدود 15 نفر از نیروهای ویژه پلیس!! که لباس یه سره مشکی دارن و صورتشون رو به جز چشمهاشون و دهنشون !! رو با یه پوشش سیاه رنگ پوشوندن! (شبیه اینا رو تا این زمان فقط در فیلم ها دیده بود!) به سرعت همگی وارد شدن و قبل از اینکه ذهن علی، بتونه تجزیه کنه این حجم زیاد اطلاعات رو، احساس کرد همانند یه کودک در دستان اونها گیر کرده! علی رو بعد از این که تمام بدنش رو گشتن به روی سینه خوابوندن و دستهاش رو با یه تسمه کوچیک سفید رنگ پلاستیکی از پشت بستن! نازنین که تقریباً در حالت کما بود به پشت خوابونده بودن و یکی از همین نیرو ویژه ها پاش رو روی گلو اون گذاشته بود! علی،سرمای لوله اسلحه رو پشت لاله گوشش احساس میکرد! خیلی حس بدی بود! تمرکز کرد و به زور گفت : شما گشت ارشادید ؟!! یا طرح جمع آوری اراذل و اوباشه؟!! با کی کار دارید ؟؟ ما نامزدیم به خدا! خانواده هامون در جریانن!!!      فشار لوله اسلحه به پشتش وادارش کرد که سکوت کنه! به نازنین نگاه کرد که آروم بی صدا اشک میریخت!! میخواست مردونگیشو ثابت کنه ولی زورش به هیچ عنوان به اینا نمیرسید!  ذهنش یاری نمیکرد که چی کار باید بکنه! صدای یکی از اونا رو شنید : جناب سرگرد! کل خونه رو گشتیم! به جز این 2 نفر کس دیگه ای در خونه نیست!    صدای یه نفر دیگه(احتمالاً سرگرده بود!) : امکان نداره! تو گزارش اومده بود الان باید بین 10 تا 12 نفر باید باشن!!! پسره رو برگردون ببینم! مواظب باش اینا خیلی خطرناکن!!! اون ماموری که پشت علی نشته بود! علی رو برگردوند و روی 2 تا زانو نشوند! علی چشمش درست نمیدید! همه جا تاریک بود! فقط نور چراغ قوه های سر اسلحه های اینا! تنها روشنائی بود! چند تا از این چراق قوه ها روی صورت علی بود!  همون صدا(سرگرد احتمالاً) : بقیه کجان ؟ کی رفتن ؟   علی(با بغض) : بقیه شمالن ! 3روز پیش رفتن قرار بود امروز بیان که جاده ها بسته شد! قراره شنبه بیان! ما 2تا هم با هم نامزدیم!    سرگرد: خودت رو لوس نکن! میگم کجان؟؟ کی فرار کردن؟؟   علی : به جون مادرم چون اونا رفتن ما الان اینجائیم! بزارید بابام شنبه بیاد! خودم میندازمش تو گونی میارم خدمتتون !!   یه صدای پچ پچ خیلی آروم میومد! انگار یکی داره در گوشی حرف میزنه !!  صدای سرگرد پای بیسیم : حشمت حشمت ابولفضل !    ابولفضل : به گوشم!      سرگرد : ابول جان ما الان تو موقعیت هستیم ولی موقعیت پاکه !!     ابولفضل : امکان نداره! همین الان دارن با هم فیلم میبینن! دستگاههای شنود ما داره اینو میگه !! ببین یه وقت آدرس رو اشتباه نرفته باشید!!!!   سرگرد :  خ 113 پلاک 87 !!!  ابولفضل : آره همینه! فقط پلاک ها رو شهرداری عوض کرده! حواست به قدیم و جدیدش باشه!!!   سرگرد رو به علی: پلاک خونتون چنده؟  علی : تا دیروز 60 بود الان 87 !!   سرگرد : پس 87 قدیم کجاست؟   علی: میشه انتهای کوچه !!   صدای اون پچ پچ ها زیاد میشه! از فشار اسلحه به پشت علی کمتر شده!       سرگرد رو به همه نیروهاش(با فریاد) : سریع تکون بخورید! بدوبدو !! همه چی رو جمع کنید اشتباهی اومدیم!  بدو بدو !! تکون بده اون ک.ن گنده رو ... بدو     صدای یه نفر(بجز سرگرد!) : جناب سرگرد اینا رو چکار کنیم؟!    سرگرد(با مکث) : ولشون کنید! کارای مهمتری داریم! بدو بدو !!! در یه چشم به هم زدن ! همشون از خونه خارج شدن!  نازنین زل زده بود به علی هیچ کدومشون نمیتونستن حرفی بزنن!  چند ثانیه بعد،صدای تیر اندازی از انتهای کوچه میومد!!! نازنین تونست خودش رو جمع و جور کنه،گفت: من رو میرسونی خونمون یا آژانس بگیرم؟!!!

 

 

 

ن1: این علی هیچ ربطی به من نداره!(من علی آقام!)

ن2: کاملاً شوخی بود! کسی یا ارگانی جدی نگیرتش!

ن3: نازنین خیلی کاره بدی کرد که رفت!

ن4: تا یه جاهایی فک کردید که دارید داستان بی ناموسی میخونید!!

ن5: خیلی بی جنبه اید اگه دلتون خواست!

ن۶: بالا زدم (١٨-) یعنی چی؟ یعنی کودکان زیر ١٨ نخونن!!

 

ضرب المثل مربوط : اون زمانی که جیک جیک مستونت بود! فکر زمستونت بود!

شعر مربوط : آرررررررره !  دنیا دیگه کاری با من نداره! دلم پر از درده،خدا دوباره!!

نتیجه گیری اخلاقی : از اونجائی که تا قبل سیگار کشیدن همه چی داشت خوب پیش میرفت! اما بعدش همه چی دگرگون شد! نتیجه میگیریم که : سیگار برای سلامت ضرر داره!   (نقطه)