بازی 2
در آخرین روزهای اقامت در اونیکی منزلم از طرف زهره دعوت شدم به یه بازی نوشتاری به اسم 1400 یا 12 سال دیگه !
فروردین 1400:
38 سالمه ! یه دختر کوچولو 4 ساله دارم که تمام زندگیمه! اسمشو نمیدونم ( آخه مامانش که هنوز نمیدونم کیه! در نام گذاری باید باشه حتماً) البته اگه به انتخاب من بود گندم یا ثمین رو دوست دارم! یقیناً خارج از ایران زندگی میکنم! احتمال خیلی زیاد آلمان نزدیک سمیرا هستم! بدون شک هنوز هم تو کار تبلیغاتم! (گفتم سرنوشت من با تبلیغات گره خورده!) یه ماشین شاسی بلند دارم ! رونیز خیلی قدیمی شده ! یه چیز دیگه!! دانشگاهم بالاخره تموم شده! اون هکره هم هنوز داره تلاش میکنه منو هک کنه !!! فاطی رو هم داشتم تا چند وقت پیش! اینجا که اومدم، یه کلکسیون دار ازم گرفت! تو یه حراجی تو لندن خیلی گرون فروختش! با پولش، من و مامان بچه ها و دخترم ! 10روز هاوائی بودیم! تو اخبار شنیدم که برج سفید (پاسداران) در یه حرکت تروریستی با برخورد هواپیما تخریب شد!! یکی از آرزوهای دوران کودکیم (که تو برج سفید دفتر بگیرم) به باد رفت!
ن1: چقدر خوب میشه اگه بشه !
ن2:دقت دارید در بهار راندمان کاری،فکری،حسی! و عاطفی پائین میاد!! ولی یسری چیز دیگه میره بالا!
ن3: صبحهای زود نیم ساعت میدوئم! خیلی صبحها هوا خوبه...
ن4: تا اطلاع ثانوی دورو برم رو خلوت میکنم! مغزودلم یکم میخوان بخوابن..
ن5: من آدم بیتربیتی نیستم! اونائی که با من رفت وآمد دارن شاهد این امر هستند! پست قبلی رو مجبور بودم بنویسم!
ن6: با همساده های این خونه هنوز دوست نشدم!
سوال : چرا ؟
شعر مربوط: بــاز بیا نقره بکوب طلا بریز پولک بپاش ....
نتیجه گیری اخلاقی : همه چی تحت کنترله! (نقطه)
قبلنها که کوچک بودم خیلی تاًکید داشتم که در ب درم! هنوز هم اعتقاد دارم که در ب درم!! زندگیم مثل یه یه دایره گندست! از هر طرف نگاهش کنی یه شکله! ایراد از من نیست دیدتون رو باید عوض کنید!