تا همین چند وقت پیش آواره این بودم که راهی،روشی،قرصی،شیافی،شربت،آمپولی چیزی پیدا کنم،برای بالا بردن آعتماد به نفسم ! نقش روح رو پیدا کرده بودم! هیشکی متوجه حضور من در هیچ جا نبود! کلاً یکم از اهمیتم کم شده بود! خودم گذاشته بودم رو حساب اینکه موهام رو Refresh کردم! (توضیح مهم : چندی پیش گفتم موهام رو با تیغ زدم! خوشم اومده خب ! از اون موقع با ماشین ریش تراشی، خیلی کوتاه میکنم!) البته الان خیلی ها رو میبینم که این کارو میکنن! (جک در سریال LOST یا مایکل اسکافیلد در PRISON BREAK !! البته دقیق نمیدونم من این کارو کردم اونا هم پریدن همین کارو کردن یا بر عکس!!) در هر صورت من این موضوع رو علت اصلی پائین اومدن محبوبیتم میدونستم! اعتماد به نفسم به شدت تحقیر شده بود! برای همین دنبال راه چاره ای میگشتم تا اینکه چند شب پیش(پنج شنبه) از طرف یکی از دوستام به نام آقای (م) به عروسی دختر عمه خانومش!!! دعوت شدم! اول فکر کردم که شوخیه! ولی وقتی اصرار های آقای (م) رو دیدم و اینکه برای پنج شنبه برنامه ای نداشتم، بدو بدو رفتم!! از اونجائی که به جز (م) و خانومش من کس دیگه ای رو نمیشناختم! با صورتی اصلاح نشده(ته ریش!) و گره کروات شل و ول !! و یه کت شلوار ذغالی و یه پیراهن طوسی تیره! (اصطلاح عامیانه : مثل یه تیکه لجن!) به مهمونی رفتم!! نکته مهم این بود که نه تنها کسی بدش نیومد چقدر مورد توجه تعداد خاصی از مهمونها بودم!!!! از این مهمتر اینکه : اونجا همگی من رو میشناختن! و من بار اولی بود تو زندگیم اونا رو میدیدم!!! کلی از مهمونها چقدر خوشحال شدن که من رو میدیدن! و وقتی آقای(م) من رو به تنی چند از مهمونها معرفی میکرد،همگی این موضوع رو یادآوری میکردن که ذکر و خیر من رو زیاد شنیدن!! حالا ذکر و خیر چیه من رو هنوز برای خودم پوشیدست! خلاصه، برای اواین بار بود تو زندگیم که: 1- من یه جا میرفتم و این همه آدم از دیدن من خوشحال شدن!  2 - با 80% مهمونها رقصیدم!(من یه عادتی دارم زمانی که به یه مهمونی میرم، تمام تلاشم رو میکنم که بهم خوش بگذره! هیچ احتیاجی به التماس، تهدید، جرثقیل و ... برای اینکه من رو از جام بلند کنن!! نیست! من کلاً اون وسطم...)  3-چندین مورد دعوت شدم که برای دیدن ماشینها به پارکینگ برم!!!و یسری هم دست من رو گرفتن بزور بردن تو آشپزخونه!!!!(چند نفری یه چیزائی رو مخصوص من کنار گذاشته بودن!)  4- موقع شام خیلی ها نگران این بودن که مبادا به من بد بگذره!  5- در آخر مهمونی،من تو حیاط با یه نفر مشغول صحبت بودم که هر کدوم از مهمونها که تشریف میبردن، با من خداحافظی گرم! می کردن و ابراز خوشحالی از دیدن من!!! 6- از من قول گرفتن که بیشتر ببینمشون!!!(به خدا من نمیشناختم اونا رو!)     از پنج شنبه(جمعه صبح تقریباً) که من برگشتم خونه، اعتماد بنفسم انقدر بالا بوده!که الان هیچ کدوم از تلفن هامو جواب نمیدم! الان نگران اینم که مبادا برای سلامتی ضرر داشته باشه این همه اعتماد بنفس!!!

 

هوا رو دقت دارید که چه شکلیه !! امروز(2شنبه) مدارس نوبت صبح یسری جاها تعطیل بود! رسماً زمستون برگشته! اینجا یه سوالی پیش میاد : من ذهنم عادت کرده زمستون رو به عشق تعطیلات عید،بگذرونه! الان که هوا مجدد زمستونی شده،تعطیلات عید هم داریم مجدد ؟؟!

من از فردا، میخوام برم دانشگاه مثل یه جوون فعال و پویا و سرزنده ایرونی !! با مذاکره، مقداری از مشکلات بین من و دانشگاه حل شد! یه معضلی وجود داره فقط : چند ساعت پیش با حمید تماس داشتم، اشاره کرد به این موضوع که قزوین به شدت سرده و امروز کلی برف اومده!! امروز دوستان کودکستانیمون هم به ساختن آدم برفی در دانشگاه مشغول بودن! یه شایعه ای هم وجود داره(که من تو چند تا از سایتهای خبری هم دیدم!) اینکه : چند تا از بچه های دانشگاه زیر برف گم شدن! و گروه های امداد دارن تلاش میکنن برای پیدا کردنشون!  من به شخصه نه این موضوع رو تکذیب میکنم و نه تائید !!!

 

ن1: خیلی هوای خوبیه! خوش به حال اونایی که تو شمال اروپا همیشه این هوا رو دارن!

ن2: مردم چه اعتماد به نفسی دارن! شما که کمرت کلی جوش و مو داره! مجبوری از این لباس بی ناموسیا بپوشی؟ یا با اون همه شکم و کپل خیلی اعتماد به نفست بالاست که از اون لباس بی تربیتی ها میپوشی!

ن3: من بارها این موضوع رو گفتم که میخوام ادامه تحصیل بدم وبه هیچ عنوان قصد ازدواج ندارم! مگر اینکه موردی(کیس) خوبی پیدا بشه !   

ن3: 4شنبه قراره که یه کار بزرگ کنم! شما فعلاً دعا کنید تا من اصل ماجرا رو براتون تعریف کنم.

ن4: اگر من رو دیگه این دور و بر مشاهده نکردید! یادتون باشه که اتوبان قزوین هم فردا برفیه!!

ن5: موهام رو تا اطلاع ثانوی همن اندازه نگه میدارم!

ن۶: این موضوع،ادامه داره.

ن٧: همسر یکی از دوستان،نی نی تو راه داره!‌به دوستم میگم چه با عجله!(چیزی از عروسیشون نگذشته) میگه : فکر کنم دیوید کاپرفیلده که تونست از .... رد بشه!!

ضرب المثل مربوط: نون پنیر آوردیم ! پسرتون رو بردیم !!

شعر مربوط : پـــارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت ... برگشتنی یه دختری....

نتیجه گیری اخلاقی : اعتماد به نفس تا یه حدیش لازمه برای بدن! (نقطه)